غزلیات آشفتهٔ شیرازی
ما نداریم نظر بر می و بر میخانه
ما نداریم نظر بر می و بر میخانه کز لب و چشم تو می میکشم و پیمانه نظره ساقی مستان پی مستی کافیست مست این…
گویند بهار است و جهان رشک بهشت است
گویند بهار است و جهان رشک بهشت است اطراف چمن پر ز بت حورسرشت است از عکس بهشتی بتکان ساحت گلزار اندر نظر باده کشان…
گل پیش رخ تو باخته رنگ
گل پیش رخ تو باخته رنگ شکر زدهان تست در تنگ پیش ذقنت به بهشتی بردار سیاست است آونگ برخاست به پیش پای تو سرو…
گرفت پرده ز رخسار شاهد منظور
گرفت پرده ز رخسار شاهد منظور که آفتاب نیارد که باز پوشد نور و ان یکاد بر آن چهره زد رقم خطت که باد چشم…
گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگی
گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگی چون نیست با تو دست رس مردن به است از زندگی میرم بخاک پای تو کامد…
که بر زلف سنبل زد این تابها
که بر زلف سنبل زد این تابها که داد به گلبرگ این آبها که افکند پرتو به آتشکده که ابرو نموده به محرابها که سودا…
کالای جان نه چیزیست کِش سرسری توان داد
کالای جان نه چیزیست کِش سرسری توان داد یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد حق جوی همچو حلاج تا سر…
فحشی ز لبت تو وقف ما کن
فحشی ز لبت تو وقف ما کن درد دل بیدوا دوا کن گفتی شب وصل ریزمت خون باز آی به عهد خود وفا کن تو…
عمری به کعبه و دِیر بردیم انتظاری
عمری به کعبه و دِیر بردیم انتظاری ز آن انتظار جز عشق حاصل نگشت کاری جانان ز دست رفت و جان از فراق فرسود بر…
عشق به بندد چو ره هوش را
عشق به بندد چو ره هوش را پنبه نهد عقل و خرد گوش را یوسف گل شاهد گلزار شد مژده ببر بلبل خاموش را ای…





