غزلیات آشفتهٔ شیرازی
ای چشم بدان زدیدنت دور
ای چشم بدان زدیدنت دور ظلم است فراق ظلمت و نور ما چشم بدیگران نداریم وقف است نظر بروی منظور در حشر که نوبت نشور…
ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیر
ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیر نگهت آفت دلهای جوان فتنه پیر درخم زلف تو گر دل کند افغان چه عجب بشب تیره کند…
آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکو
آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکو کرد به ملک دل آن بلارک ابرو ترک تو چنگیز را کشید به یاسا کافر حربی برد به چشم…
آن چه گردون که چنین اختر تابان دارد
آن چه گردون که چنین اختر تابان دارد وان چه باغیست که این نوگل خندان دارد تند میراند سمند و به تکبر میگفت بر سر…
اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آید
اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آید امید هست که نخل امید ما ببر آید کجا چو رویِ تو ، روید گلی به گلشنِ…
افتاده سرشکم زپی نرگس جادو
افتاده سرشکم زپی نرگس جادو چون طفل سراسیمه که رفت از کف آهو یکجا نظرم وقف کمانخانه ابروست یکسو دل شیدا بکمند خم گیسو من…
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت یا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیست…
از این آتش که عشقت در من افروخت
از این آتش که عشقت در من افروخت سمندر سوختن را از من آموخت زند هندو از آن خود را بر آتش که از عکس…
یاد آن نوشین دهانم کام شیرین میکند
یاد آن نوشین دهانم کام شیرین میکند میکشان را یاد باده بزم رنگین میکند خنجر خونریز جلادان نکرده با کسی آنچه با من ساعد و…
وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست
وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست این بود مشکل که گفتارت بود کردار نیست عشق دل تسخیر کرد و رخت بیرون برد عقل منزل…





