غزلیات آشفتهٔ شیرازی
تو نه ای زآب و خاک از نوری
تو نه ای زآب و خاک از نوری بچه ناز پرور حوری گر بعقباست جنت موعود تو بدنیا بهشت موعودی زآن لب پرنمک خبر دارد…
تو این نمک که به لعل شکرفشان داری
تو این نمک که به لعل شکرفشان داری به خنده چاشنی خوان یک جهان داری ز زهر خورده هجران مکن علاج دریغ چرا که تو…
تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی او
تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی او عذر اقامه میکند حسن بهانهجوی او عشق تو را سمندرم باغ گل است اخگرم طالب…
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند بر سر ما و دل آورده غمت کاری چند لعل خندان تو ضحاک و زجادوئی زلف…
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختن
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختن دست نگارین بس است از پی خون ریختن خون خود آخر به خاک بر درت آمیختم با…
پرده برافتاد از جمال محمد
پرده برافتاد از جمال محمد شد زعلی ظاهر اعتدال محمد درخور اکملت دینکم چه عمل کرد شد بدو عالم عیان کمال محمد اینکه طلب کار…
بیا تا آفتاب می به ماه ساغر اندازیم
بیا تا آفتاب می به ماه ساغر اندازیم ز اخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم بتان سوزند چون مجمر ز روی آتشین امشب ز خال…
به یاد آب مجاور دلا در این فلواتی
به یاد آب مجاور دلا در این فلواتی بود سراب گمان میکنی مقیم فراتی صنم پرست بدل بر زبان صمد ز چه گوئی به کعبه…
به خود پیرایه چون آن سرو سیماندام میبندد
به خود پیرایه چون آن سرو سیماندام میبندد به سوری سنبل و بر ماه مشک خام میبندد بنامیزد از این مشاطه نازم باغبانی را که…
بمددکاری عشقت زهوس شاید رست
بمددکاری عشقت زهوس شاید رست عشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست عقل را بار ندادند بخلوتگه عشق کی بود بار گدا را چو…





