غزلیات آشفتهٔ شیرازی
عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمده
عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمده می خورده و سرخوش شده در شهر و بازار آمده زاهد بیاور سبحه را زنار…
عشق عقلسوز ببخشا به حالتم
عشق عقلسوز ببخشا به حالتم کز پند عاقلان به جهان در ملالتم ساقی بیار بادهٔ نو دور تازه کن کز این شراب کهنه فزودی کسالتم…
عاشقی را کز لب لعلی شرابش میدهند
عاشقی را کز لب لعلی شرابش میدهند از دل بریان خود لابد کبابش میدهند هر دلی کاو چنگ زد در تار زلف مهوشان گوشمال از…
طرب آن نیست که ایام بهاری برسد
طرب آن نیست که ایام بهاری برسد عیش آن است که پیغام نگاری برسد دل سودازده از سینه به زلفت پیوست چون غریبی که ز…
شوخ چشمان دلی چو بخراشند
شوخ چشمان دلی چو بخراشند نمک از لعل لب بر او پاشند رنج بردن بکوه حاجت نیست گو بعشاق سینه بخراشند حاجیان روزها بشب آرند…
شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد
شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد مرا در عین ظلمت آب حیوان در مذاق افتد می و معشوق در خلوت چو بیغیرت میسر…
شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیم
شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیم ساقی گلچهره کو مطرب کجایی کو ندیم بعد از این دل مرده نتوان بود کز…
سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم
سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغامم که گر مشتاق مایی عکسی افتاده است در جامم ز شب تا صبح بودم بر در میخانه…
ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن
ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن نوبهار است و صبوح و می زخم کن…
ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن
ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن بادام و قندم از لب و چشمت حواله کن در آب بسته آتش سیاله کن روان مرغولهای عنبر…





