غزلیات آشفتهٔ شیرازی
عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد
عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد عاقلان در طرف بستان درهوای باغ و ورد جنت فردوس را از آه دوزخ میکنم آتش…
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من کرد کمال من فلک از چه سبب وبال من غنج دلال و عشوه ات ناز…
شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید
شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید شاید نبود گر شمع بی دوست نمیشاید جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو هرگز نشنیدم ماه هندو…
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی درآمد از درم آنه بفر و فیروزی سلام کرد و جوابش بگفتم و بنشست بگفت شکر کن اینک که…
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت با مار سر زلفت عمریست که میسازم گر صبر بسی ایوب…
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم در رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم من که از بحرینِ دیده دامن…
ساقیا باده که ایام طرب میآید
ساقیا باده که ایام طرب میآید شوق در دل ز پی لهو و لعب میآید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…
زینهار ای معاشران زنهار
زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…
زلف او چون بجان درآویزد
زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…





