غزلیات آشفتهٔ شیرازی
آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزند
آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزند شاید که به هر محفل آتشکده افروزند رخسار تو خورشید است زاغیار چه میپوشی کاینان همه خفاشند ناچار…
آن پری را خاتم جم لعل می آلود بود
آن پری را خاتم جم لعل می آلود بود چهره دست موسوی خط خوش داود بود دوشت آوردم نثار از لؤلؤ تر در کنار لیک…
اگر عقد میفروشت ز شراب حل نسازد
اگر عقد میفروشت ز شراب حل نسازد بگذر که حل مشکل به جز از اجل نسازد به قمار عشق دارم سر پاکبازی اما به کجاست…
آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاع
آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاع الوداع ای صبر و عقل و دین و ایمان، الوداع چنگ بر دل میزند چنگی ز نقش وقت…
از غمره تو ترک کند کسب رهزنی
از غمره تو ترک کند کسب رهزنی زلفت به بت فکنده لباس برهمنی زلفت به پیش خط تو خم گشته آنچنانک خیره بتو جوان نگرد…
ارغوان است که با غالیه آمیختهای
ارغوان است که با غالیه آمیختهای یا که بر برگِ سمن سنبلِ تر ریختهای شهر بر هم زده آشوب دو چشم سیهت این چه فتنه…
یا ندیمی هذه شیئی عجاب
یا ندیمی هذه شیئی عجاب قداتیت سائلان این الجواب در منی و نیستی در من عجب عکس اندر آینه یا مه در آب تا به…
وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم
وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم بزندگانی خود چون رقیب کین دارم برای اینکه بپوشم بعیب خود پرده هزار دلق ملمع در آستین دارم چو…
هرکه ما را خراب میداند
هرکه ما را خراب میداند نه خطا بر صواب میداند عارفان سرخوش از خم توحید گرچه شیخ از شراب میداند هرکه دیده است موج لجه…
هر کرا خواندی از نکویانش
هر کرا خواندی از نکویانش لاجرم نیست عهد و پیمانش هر که سرو و گلش در ایوانست نرود دل بسوی بستانش چشم هر کاو بر…





