داشت خمارم سر دیوانگی

داشت خمارم سر دیوانگی ساقیم آورد می خانگی گو ننهد پای در این سلسله هر که ندارد سر دیوانگی شمع جمالت چو تجلی کند مهر…

Continue Reading...

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت

خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟ ای حسن و صباحت اثری از گل رویت از چاه زنخدان…

Continue Reading...

خضر گر خوش زندگانی می‌کند

خضر گر خوش زندگانی می‌کند زندگانی جاودانی می‌کند گر ببیند ساعد و تیغ تو را کی به کشتن سرگرانی می‌کند غمزه تو در نگاهش مضمر…

Continue Reading...

حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز

حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز شکرفشان سزدم گر بود زبان امروز گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیار که یافت طعم شکر دل از…

Continue Reading...

حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم

حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم کاتش فکند چون شمع اندر لب و دندانم شب بر سر بالینم گر صبح صفت آئی…

Continue Reading...

چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی

چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی که تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی منمای دست مخضوب بعرصه قیامت که بخون…

Continue Reading...

چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم

چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم تا به کی چون زاغ اندر باغ آیم…

Continue Reading...

چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی

چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی باحتجاب مه و مهر از چه میکوشی اسیر طره مشکین چون کمند توام که روز و شب بمه و…

Continue Reading...

ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمی‌بینم

ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمی‌بینم به جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمی‌بینم مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمی‌خواهم…

Continue Reading...

تو را که زیر لبان روح یک جهان داری

تو را که زیر لبان روح یک جهان داری دو چشم خود ز چه بیمار و ناتوان داری چه بلبلی که تو صد باغ وقف…

Continue Reading...