غزلیات آشفتهٔ شیرازی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی کی شود بلبل و قمری زگل و…
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای داشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشتهای گفتمش ای پری سیر رفته به کسوت بشر…
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را کنارهجوی شود سَروْبُن لبِ جو را به غیر هندوی خال تو ای بهشتیروی نداده جای کسی در…
دل نمک سود لعل خندانش
دل نمک سود لعل خندانش جان بر آتش زآب دندانش نوک پیکانت ار خورد طفلی چه تمتع زشیر پستانش هر که دارد چنین گلی رعنا…
درده خبری بما هم امشب
درده خبری بما هم امشب کز سینه برآمد آهم امشب گو شمع میار در شبستان کامد بشبانه ما هم امشب آمد بسیاه چالم آن…
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی…
داشت خمارم سر دیوانگی
داشت خمارم سر دیوانگی ساقیم آورد می خانگی گو ننهد پای در این سلسله هر که ندارد سر دیوانگی شمع جمالت چو تجلی کند مهر…
خون میخوری و نیستت از خلق مخافت
خون میخوری و نیستت از خلق مخافت تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟ ای حسن و صباحت اثری از گل رویت از چاه زنخدان…
خضر گر خوش زندگانی میکند
خضر گر خوش زندگانی میکند زندگانی جاودانی میکند گر ببیند ساعد و تیغ تو را کی به کشتن سرگرانی میکند غمزه تو در نگاهش مضمر…
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز شکرفشان سزدم گر بود زبان امروز گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیار که یافت طعم شکر دل از…





