غزلیات آشفتهٔ شیرازی
ای آفت دین و خصم اسلام
ای آفت دین و خصم اسلام ای فتنه دهر و شور ایام ای رهزن پارسا و زاهد ای صوفی شهر از تو بدنام گفتی که…
آن می که از شعاعش آتش زند زبانه
آن می که از شعاعش آتش زند زبانه درده سحر که دارم درد سر شبانه زآن آب شادی افزا غم را بشوی از دل کاتش…
آمد زدرم خراب و سرمست
آمد زدرم خراب و سرمست شیشه بکف و پیاله در دست زان فتنه که کرده بود برپا کردیم هزار سعی و ننشست از منظر خوب…
اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند
اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند هزاران سلسله دلرا بیک جنبش بجنباند اگر افتد بدست آن طره طرار صوفی را بوقت وجد بر کون و…
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب عز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفت قد یقول…
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها از خار جفا بلبل مجروح ببوی گل گلچین به طرب از…
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود مشک خجلت زده…
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی زیرا که دیده را نیست بی دیدنش شکیبی یا مهجتی تمتع من قبلة العذارا کز باغ خلد زین به…
وحشیصفت از خلق رمیدیم رمیدیم
وحشیصفت از خلق رمیدیم رمیدیم در حلقهٔ دام تو تپیدیم تپیدیم تا شاهد لیلیوَش ما پرده برافکند مجنونصفت از غیر رمیدیم رمیدیم دادند به ما…
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود باز زنجیر…





