غزلیات آشفتهٔ شیرازی
چون مهم ای آسمان تو ماه نداری
چون مهم ای آسمان تو ماه نداری چون خط سبزش چمن گیاه نداری وه که برآمد زسینه آن جهان سوز آینه رویا خبر زآه نداری…
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی بمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقت که…
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
چنان بطره لیلای خویش مفتونم که در فنون جنون اوستاد مجنونم زپرده های دورن ای مژه چه میجوئی که غنچه وش نبود غیر قطره خونم…
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول باشد مذاهب دگر اندیشه فضول نبود عجب بصید دلم گر بود حریص طفل است و برگرفتن صعوه…
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری دین اسلام توانی زمیان برداری سجده آرند به تو شیخ و برهمن با هم که دو محراب…
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من روا نباشد اگردر…
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق قامت معتدل وچهره گلناری تو بزده…
تا رود جان از تن ما میرود
تا رود جان از تن ما میرود داند این معنی به عمدا میرود دل نگیرد بعد از این اینجا قرار دلبرش هرجا هست آنجا میرود…
تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب
تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب ساغر می از خم گردون برآورد آفتاب یا رب این می از کجا خورده که همچون…
پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ
پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ نغمه برداشت زدل بلبل شیدا گستاخ بت پرستان مگر از زشتی ما باخبر است که زرخ پرده کشید…





