غزلیات آشفتهٔ شیرازی
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ تنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ سزد ار یار گل اندام بگلزار چمد سرو بالای…
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی که زتوبه توبه کردیم بعهد جاودانی تو و زهد جانگزائی من و باده سبکروح تو سبک بیار ساقی که بری…
هر که از عین امتحان بیند
هر که از عین امتحان بیند در زمین نقش آسمان بیند زین سبب غرقه محیط فنا خود زغرقاب در کران بیند تاجر بی متاع گو…
نیک باشد هر آنچه یار کند
نیک باشد هر آنچه یار کند عاشق این قول اختیار کند مار ضحاک و جادوی بابل پیش زلف تو زینهار کند با تو گل روست…
نمیتابی چرا ای شمع در کاشانه عاشق
نمیتابی چرا ای شمع در کاشانه عاشق نمیآیی چرا ای گنج در ویرانه عاشق برم یرغو بر سلطان که زلفت جای غیر آمد چرا کردی…
نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاست
نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاست منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست زاهد آمد زدر و دید بت حور سرشت گفت…
منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتم
منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتم چه غم ار چه نخل سینا همه بر شرر گرفتم بخدنگ غمزه دیدم نظر بخست بستی بجهان…
من بخود مشغول و یار از دست رفت
من بخود مشغول و یار از دست رفت چون کنم یاران که کار از دست رفت روزگارم صرف شد در انتظار تیغ برکش روزگار از…
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت شمع ما شاهد عامست ولی پروانه جان خود سوخ تاز این…
مردمِ دیدهٔ منی نورِ دو چشمِ مردمی
مردمِ دیدهٔ منی نورِ دو چشمِ مردمی جز تو پری کجا کند جلوه به شکل آدمی باغ و بهار مردمان گر ز گل است و…





