غزلیات آشفتهٔ شیرازی
زین بادیه چون رفت مه نوسفر من
زین بادیه چون رفت مه نوسفر من کاین دشت همه دجله شد از چشم تر من خوش باد بمرغان چمن وقت که صیاد در دام…
زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود
زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود ذبیحه گرچه با ضحی بهر دیار کشند قبول کعبه بمقدار حاجیان…
زاهدان بیحد خلل در کار مستان میکنند
زاهدان بیحد خلل در کار مستان میکنند میکده بستند و منع میپرستان میکنند گویی آگه نیستند از بینش پیر مغان کاین همه قلب و دغل…
ز همرهان مجازی کناره کن ای دل
ز همرهان مجازی کناره کن ای دل کمند الفت اغیار پاره کن ای دل چو آفتاب حقیقت برآمد از مطلع از این ستاره وشان رو…
رنگ ز خورشید عیان میبری
رنگ ز خورشید عیان میبری پرده مه را چو کتان میدری توبه زهاد گزند از تو یافت عقل حکیمان به زبان میبری کار ملایک نکند…
رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من
رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من که هوسناک شده این دل شیدائی من من همه عمر بسودای تو سر دادم و جان تو…
دوش بیما صنما ساغر صهبا زدهای
دوش بیما صنما ساغر صهبا زدهای نوش بادت می دوشینه که بیما زدهای می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار سخن اینجاست که اینجا نه دگر…
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی مصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت کدام سینه که از…
دل سودازده را کار به سامان نرسد
دل سودازده را کار به سامان نرسد تا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنم گر…
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر شکوه از درد حبیبان…





