غزلیات آشفتهٔ شیرازی
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست خبری زآمدنت…
ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را
ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را مطرب بنواراست کن آن ساز طرب را افسر دگر از سردی خون برگ و پی گرمی بده از…
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم کنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم دلم بربود و دین فرسود و جان…
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث قامت خم شده را آن قد موزون باعث نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است پی خون خوردنم…
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی تیغ ریا به سنگ فسون تیز میکنی رطل گران ز باده چو لبریز میکنی دل را ز موج فتنه…
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه مگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستم ولی…
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت…
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری با چنین رو دل ز سنگ و روی آهن میبری میکنی اندر شبستان خم زلفت…
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید زآن می کهنه بیارید و زنو ساغر زنید دست افشان پای کوبان بذله سنج و نغمه خوان چشم بگشائید…
دلم بهرزه بسودای خام افتاده
دلم بهرزه بسودای خام افتاده زحرص دانه کبوتر بدام افتاده چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم مرا که طشت حریفان زبام افتاده تو را که…





