غزلیات آشفتهٔ شیرازی
نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشان
نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشان به خطا چه میپسندی که عبیر گردد ارزان بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقی که گرفته با…
مه روزه است بیا ساز ریا برگیریم
مه روزه است بیا ساز ریا برگیریم گوشه مسجد و سجاد و منبر گیریم یازده ماه دیگر معتکف دیر شدیم جای در کعبه در این…
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنی
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنی دیده هدف اگر به نشان تیر میزنی ساقی بدست جام می و در کمین دین مطرب تو…
مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنند
مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنند به پیش خویش همه هندوان غلام کنند ولی تو بت چو درآئی بسومنات از ناز بتان بسجده…
مژده ای دل که اویسی ز قَرَن میآید
مژده ای دل که اویسی ز قَرَن میآید بوی رحمٰن به من از سمت یمن میآید عشق چو نور نبی در دل من جلوهگر است…
مرا جز عشق و سودای تو دین نیست
مرا جز عشق و سودای تو دین نیست که در آیین ما دین غیر از این نیست کمانداری در این لشکر ندیدم که جان خستهای…
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنی
محتسب چند ز کین شیشه ما میشکنی شرم کن از می اگر رحم به ما مینکنی دل ما شیشه ما عشق ازل باده او حرم…
ما ساک کوی می فروشیم
ما ساک کوی می فروشیم وز باده کشان درد نوشیم بی ساقی و باده در سماعیم بی مطرب و چنگ در خروشیم لبریز چو ساغریم…
گوش بر افسانه اغیار سنگیندل مکن
گوش بر افسانه اغیار سنگیندل مکن کار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن ما رضای دوست را بر خود مقدم داشتیم…
گفتمش بسته آن طره پرچین توام
گفتمش بسته آن طره پرچین توام گفت هی نافه ببر آهوی مشکین توام گفتمش دکه فروبسته عطار بشهر گفت من تبت و تاتار تو و…





