غزلیات آشفتهٔ شیرازی
نیمه شب ای برق آه من شرری زن
نیمه شب ای برق آه من شرری زن شعله ببالا و پست و خشک و تری زن از تو چو پروانه شمع چهره نهان کرد…
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی وگر سروی چرا با ساق…
ندیدم دشمنان گشته حبیبان
ندیدم دشمنان گشته حبیبان فغان از گل دریغ از عندلیبان نه چندانم کشد هجران احباب که اندر وصل غوغای رقیبان تو با اغیار چون بادام…
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی دو جهان زهر بکام من و تو تریاکی ناز اگر هست چمن تو چمن آرا بمثل حسن…
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان از گل بوستان خود جمله شدند بدگمان گلشن ماست بیخزان گلبن ما درونهان منبت بیهده مبر جان پدر…
معجزه ببین که سروی و رفتار میکنی
معجزه ببین که سروی و رفتار میکنی سحر مبین که ماهی و گفتار میکنی زآن خال دلفریب که در زیر زلف تست آزادگان به دام…
مستان تو از جام ازل باده خورانند
مستان تو از جام ازل باده خورانند تا صبح ابد از دو جهان بیخبرانند در راه طلب سر بنهد طالب مقصود آنان که بنالند زپا…
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند شعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند هوای ماهروئی در دل دیوانه جا کرده که خورشید…
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست نه خضر زنده آب بقاست زنده اوست زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراق دهل صفت نبود…
ما ز سودای گل و از بوستان آسودهایم
ما ز سودای گل و از بوستان آسودهایم نوبهاری جستهایم و از خزان آسودهایم اصل جانان هست گو یک سر جهان فانی بود یک جهان…





