غزلیات آشفتهٔ شیرازی
بنده پیر خراباتم و پیمانه او
بنده پیر خراباتم و پیمانه او که پناه فلک آمد در میخانه او حاش لله که رود مستی عشقش از سر هرکه نوشید چو ما…
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند چو جست برق یمان خس کجا بجا ماند عمل نماند که تا خود رساندم در حشر مگر بدست…
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم داغ درون خسته بجامی دوا کنیم آن به که صرف خدمت دردی کشان شود عمری که صرف فسق و…
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست…
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم بساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام…
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند بایدت با خم می رخت بگلزار افکند مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنج کز وفا یوسف…
با تف عشق ما در افتادیم
با تف عشق ما در افتادیم شمعوَش شعله بر سر افتادیم بارها داده سر در این سودا با سر نو به او در افتادیم هفت…
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی ناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنش روح که در…
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی بازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد…
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی با همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی گر سر از دوست بری یا…





