غزلیات آشفتهٔ شیرازی
چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی
چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی گرفتی خو بآن بیداد خو و ترک من کردی بکام دیگران شد لعل شیرین شکر…
تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست
تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست غارت دل میکند غمزه فتان دوست کفر سر زلف او رهزن ایمان…
تو را سزاست ببالا لباس دارائی
تو را سزاست ببالا لباس دارائی بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی…
ترک من از می اغیار مگر سرمستی
ترک من از می اغیار مگر سرمستی که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت نور محضی تو…
تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد
تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد چون غرقه مردمک دوش غوطه بموج خون زد عقلم زسر گریزان جسمم چو شمع سوزان عشق آتشی…
تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست
تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست آه بلبل ره بگلچین و تماشائی ببست لاجرم از لوح دیده شست نقش دیگران تا که مجنون در…
پسته دهن بسته زخندیدنت
پسته دهن بسته زخندیدنت آینه حیران شده از دیدنت خون بدل کبک دری میکنی آه از این طرز خرامیدنت ساخته با بوی خوشت بلبلان چون…
بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی
بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی به کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی خمار عشق ز سر کی رود برون…
بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟
بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟ به یکی جرعهام از قید تن آزاد کند دل تو را بیند و خاموش شود چون…
به سودای پریشانیست یارب کار من هرشب
به سودای پریشانیست یارب کار من هرشب که در دست رقیبان است زلف یار من هرشب چو دست مدعی زد چنگ همچون شانه بر زلفش…





