غزلیات آشفتهٔ شیرازی
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد هر کس نظری دارد در پاش سراندازد بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را هر کو بصری…
آتشی میلی به بالا میکند
آتشی میلی به بالا میکند یا که برقی رو به صحرا میکند یا نشست آن آتشین چهره بزن یا بتم عزم تماشا میکند نه به…
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد داند آنحال که گو در خم چوگان دارد چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت نظری…
هر کجا انجمن برافروزی
هر کجا انجمن برافروزی همچو پروانه یک جهان سوزی آن دم آتش به جان برافروزم کاز می غیر رخ برافروزی آندمت دوست چهره بنماید کازدو…
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من دل من مشکل من بود همانا…
نشکفته است از چمن دلبری گلی
نشکفته است از چمن دلبری گلی کاندر هوای او نسرائیده بلبلی بلبل که شوق گل بکمندش در افکند باید بزخم خار نماید تحملی باز نظر…
مؤذن میخانه زد بانگ صبوح
مؤذن میخانه زد بانگ صبوح بر کف ساقی است مفتاح فتوح خرقه تن چند باشد بارجان خرقه را بگذار و بستان راح روح آنچه من…





