غزلیات آشفتهٔ شیرازی
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد باز میگشت چو میگفتم جانان آمد کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را ناگهان تیر…
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول کجا عدول نماید به حکمت معقول گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود که با حضور تو…
دل که چندی از علایق رسته بود
دل که چندی از علایق رسته بود دوش دیدم در کمندی بسته بود مردم دیده که کرد افشای راز دیدمش چون دل بخون بنشسته بود…
در همه عمر ار شبی وصل میسر شود
در همه عمر ار شبی وصل میسر شود حیف ندارم گرم عمر بر این سر شود هر که چو منصور رفت بر سر سودای حق…
در خرابات مغان تا که پناهی داریم
در خرابات مغان تا که پناهی داریم بسموات و به اهلش همه راهی داریم بی سر و پای در میکده از پرتو جام بهتر از…
دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد قرابتی دل من با دهان تو دارد شباهتی تن من با میان تو گویی که این دو بده یکی نقطه از ازل یک نیمه…
خورشید رخت زیر خم زلف نهانست
خورشید رخت زیر خم زلف نهانست لیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف آویخته پیوسته کمندش بکمانست…
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه آه من بگذر زماه و اشک من…
حسن آن گوهر که عمانیش نیست
حسن آن گوهر که عمانیش نیست عشق آن دریا که پایانیش نیست هر سری کاو خالیست از سر عشق خانه ی باشد که بنیانش نیست…
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و…





