غزلیات آشفتهٔ شیرازی
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه آه من بگذر زماه و اشک من…
حسن آن گوهر که عمانیش نیست
حسن آن گوهر که عمانیش نیست عشق آن دریا که پایانیش نیست هر سری کاو خالیست از سر عشق خانه ی باشد که بنیانش نیست…
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و…
چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم
چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم منکه اندر صفت هستی خود حیرانم هر چه در دفتر رخسار بتان مینگرم رقم قدرت و طغرای…
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن چند قانع شوم از وصل بهجران دیدن از نظر غایبی ولیک توان چون خورشید از تو در…
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد هرکه آن تیر و کمان دید ز جان میگذرد عمرسان میگذرد جان جهانش به رکیب جهدی ای…
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی اگر چه از تو دارد رنگ نقش کلک ارژنگی زتو بس نقش پیدا و تو پنهان…
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی برون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی بدام دانه و خال و خطم بدام فکندی برنگ و…
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند صیدی که رام اوست چرا امتحان کند در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد عشاق را چو…
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما ما ساکنان خطه عشقیم از ازل شاه و وزیر و…





