غزلیات آشفتهٔ شیرازی
یافتی از کمند هجر خلاص
یافتی از کمند هجر خلاص حمدی ایدل بخوان تو از اخلاص زرخالص کند بر آتش صبر کاب و رنگش فزون شود زخلاص خون خم را…
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین تا که به باد دادهای طره و زلف عنبرین گر ببری هزار دل نیست خبر ز…
هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت
هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت شرر عشق بتان خرمن دانائی سوخت شوق شکر دهنان دوخت لب گفتارم طوطی طبع مرا قوه گویائی سوخت بنشین…
هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ما
هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ما شیر را خانه به نی برق بود بیشه ما از پس مرگ زند شاخه ام از…
هر کرا بار میدهد یارش
هر کرا بار میدهد یارش دامن وصل گونگه دارش تلخ شد کام کوهکن شیرین زنده کن زآن لب شکربارش سرو پابست او شود چو تزرو…
نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم
نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم که بود مهر تو آمیخته در آب و گلم جان طلب میکند آن شوخ زن بهر نثار…
نفس باد بهاری دم عیسی دارد
نفس باد بهاری دم عیسی دارد گر شود خضر صفت زنده چمن جا دارد جیب هر شاخ پر است از گل خورشید مثال موسی طور…
مهی تابیده از مشکوی مشکین
مهی تابیده از مشکوی مشکین که شکر خنده اش را بند شیرین دو صد چین نافه دارد هر غزالش اگر چین را بود آهوی مشکین…
من کیستم که وصف کنم از جمال دوست
من کیستم که وصف کنم از جمال دوست ما ذره آفتاب حقیقت جمال دوست چون دوست گر بدست فتد دیگری گر تا وصف گوید او…
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت که مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلی خوشا کسی…





