غزلیات آشفتهٔ شیرازی
مرا بساخت میخانه تا که راهی هست
مرا بساخت میخانه تا که راهی هست گمان مکن که مرا ره بپادشاهی هست از آن زمان که گشودم دو چشم برویت دو دیده کور…
ماه من ماه را نخستین است
ماه من ماه را نخستین است وقت تجدید عهد پارین است ماه ماتم برفت و عیش آمد ساقیا فال نیکوئی این است ماه نو جز…
ما را که بر زبان نبود غیر نام دوست
ما را که بر زبان نبود غیر نام دوست با غیر هم بیان نکنم جز پیام دوست ما گوش وقف کرده بغوغای دشمنان باشد که…
گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هست
گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هست و گر بعمد کشی گویمت خطائی هست میانه من و شیخ این حدیث معهود است که این…
گفتم این لاله است گفت از داغداران منست
گفتم این لاله است گفت از داغداران منست گفتم این نرگس بگفت از میگساران منست گفتم این جنت بگفتا قطعه از کوی ماست گفتم این…
گر هر که را نهانی کاریست با نگاری
گر هر که را نهانی کاریست با نگاری ما را نهان و پیدا جز عشق نیست کاری نقش و نگار مانی نغز است و دلکش…
کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهت
کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهت که برتر از قیاس و وهم آمد پایه جاهت چو عنقا پر گر افشانم رسیدن…
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را مرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را بود در کاروان مصر گر پیراهن یوسف سزد جا دیده یعقوب…
فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسر
فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسر ریخت خون از مردمک چون خون مردم نیشتر بزم مستان غمت را نقل و می حاجت نبود…
غمزه بود مست و نظر هوشیار
غمزه بود مست و نظر هوشیار سحر مبین است ببین چشم یار تیر نظر اوج چو گیرد زچشم خط نظر بند نیاید بکار مطرب عشاق…





