غزلیات آشفتهٔ شیرازی
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم در رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم من که از بحرینِ دیده دامن…
ساقیا باده که ایام طرب میآید
ساقیا باده که ایام طرب میآید شوق در دل ز پی لهو و لعب میآید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…
زینهار ای معاشران زنهار
زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…
زلف او چون بجان درآویزد
زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…
زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آختهای
زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آختهای رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناختهای هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست چون کلیسا و…
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا که سلیمان…
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی کی شود بلبل و قمری زگل و…
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای داشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشتهای گفتمش ای پری سیر رفته به کسوت بشر…
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را کنارهجوی شود سَروْبُن لبِ جو را به غیر هندوی خال تو ای بهشتیروی نداده جای کسی در…





