غزلیات هلالی جغتائی
آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمد
آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمد شمع خورشید جمالش به نظر دیر آمد گفت سوی تو به قاصد بفرستم خبری…
از حال دل و دیده مپرسید که چون شد؟
از حال دل و دیده مپرسید که چون شد؟ خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد ما بیخبران، چون خبر از خویش نداریم…
یار من با دگران یار شد افسوس افسوس!
یار من با دگران یار شد افسوس افسوس! رفت و همصحبت اغیار شد، افسوس افسوس! سالها عهد وفا بست ولی آخر کار عهد بشکست و…
هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم
هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم چون رسم پیش تو نتوانم از آن جا گذرم دارم آن سر که به سودای تو بازم…
مهوشان در نظر کجنظرانند، دریغ!
مهوشان در نظر کجنظرانند، دریغ! انجم انجمن بیبصرانند، دریغ! از گرفتاری احباب ندارند خبر خوبرویان جهان بیخبرانند، دریغ! گلعذاران که نمودند رخ از پردهٔ ناز…
مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم
مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم تا لاله مگر روزی سر برزند از خاکم هر روز به خون ریزم آبی و رقیب از…
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا بندهٔ سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا؟ بس که کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت بعد از…
کار من فریاد و افغانست دور از یار خویش
کار من فریاد و افغانست دور از یار خویش مردمان در کار من حیران و من در کار خویش ای طبیب دردمندان ای تغافل تا…
شیشهٔ می دور از آن لبهای میگون میگریست
شیشهٔ می دور از آن لبهای میگون میگریست تا دل خود را دمی خالی کند خون میگریست دوش بر سوز دل من گریهها میکرد شمع…
ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا ر
ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا ر به ما هم گوشهٔ چشمی، که شیدا کردهای ما را به هر جا پا نهی…





