غزلیات هلالی جغتائی
به صد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم
به صد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم بسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم چه حسنست این؟ که از یک دیدنت دیوانه…
اینچنین بیرحم و سنگیندل که جانان منست
اینچنین بیرحم و سنگیندل که جانان منست کی دل او سوزد از داغی که بر جان منست؟ ناصحا، بیهوده میگویی که دل بردار ازو من…
ای به خوبی از همه خوبان عالم خوبتر
ای به خوبی از همه خوبان عالم خوبتر شیوهٔ حسن و جمالت هر یک از هم خوبتر آدمی، گر یوسف مصرست، مانند تو نیست ای…
افروخت رنگت از می و دلها کباب شد
افروخت رنگت از می و دلها کباب شد روی تو ماه بود و کنون آفتاب شد گفتم به دور عشق تو سازم سرای عیش غمخانهای…
یار من، وه! که مرا بار نداد هرگز
یار من، وه! که مرا بار نداد هرگز قدر یاران وفادار نداد هرگز خوش طبیبیست مسیحا دم و جانبخش ولی چارهٔ عاشق و بیمار نداد…
هر شب به سر کوی تو از پای درافتم
هر شب به سر کوی تو از پای درافتم وز شوق تو آهی زنم و بیخبر افتم گر بار غم اینست که من میکشم از…
می خواهم و کنجی که بجز یار نباشد
می خواهم و کنجی که بجز یار نباشد من باشم و او باشد و اغیار نباشد آنجا اثر رحمت جاوید توان یافت کانجا ز رقیبان…
مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج؟
مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج؟ بیمار عشق را به مسیحا چه احتیاج؟ چون جلوهگاه سبزخطان شد مقام دل ما را به سبزه و…
گل شکفت و شوق آن گلچهره از سر تازه شد
گل شکفت و شوق آن گلچهره از سر تازه شد وای جان من! که بر دل داغ دیگر تازه شد آمد از کویت نسیمی، غنچهٔ…
کار من از جملهٔ عالم همین عشقست و بس
کار من از جملهٔ عالم همین عشقست و بس عالمی دارم، که در عالم ندارد هیچ کس پادشاه هل دردم بر سر میدان عشق من…





