رباعیات هلالی جغتائی
یاران کهن، که بنده بودم همه را
یاران کهن، که بنده بودم همه را در بند جفای خود شنودم همه را زنهار! از کس وفا مجویید که من دیدم همه را و…
دور از تو صبوری نتواند دل من
دور از تو صبوری نتواند دل من وصل تو حیات خویش داند دل من آهسته رو ای دوست که دل همره توست زنهار چنان مرو…
امروز ز حد میگذرد سوز فراق
امروز ز حد میگذرد سوز فراق وین شعلهٔ آهِ آتشافروز فراق روز عجبی پیش من آمد! یا رب این روز قیامتست یا روز فراق
هر کس که می عشق به جامش کردند
هر کس که می عشق به جامش کردند از دردی درد تلخکامش کردند گویا همه غمةای جهان در یک جا جمع آمده بود، عشق نامش…
در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟
در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟ بدحالی عاشقان بود در همه حال گر وصل بود مدام سوزست و گداز ور هجر بود تمام…
از درد دل خود به فغانم چه کنم؟
از درد دل خود به فغانم چه کنم؟ وز زندگی خویش به جانم چه کنم؟ صبرست مرا چاره و دانند همه لیکن من بیچاره ندانم،…
یار آمد و یار دلنواز آمد باز
یار آمد و یار دلنواز آمد باز بهر دل خسته چارهساز آمد باز عمرم همه رفته بود از رفتن او صد شکر که عمر رفته…
در عالم بیوفا کسی خرم نیست
در عالم بیوفا کسی خرم نیست شادی و نشاط در بنیآدم نیست آن کس که درین زمانه او را غم نیست یا آدم نیست، یا…
از بس که مرا دولت بیدار کمست
از بس که مرا دولت بیدار کمست گفتن نتوان که تا چه مقدار کمست رنجیست فراقت که کمش بسیارست عیشیست وصال تو، که بسیار کمست
نی از تو حیات جاودان میخواهم
نی از تو حیات جاودان میخواهم نی عیش و تنعم جهان میخواهم نی کام دل و راحت جان میخواهم آنی که رضای توست آن میخواهم





