غزلیات هاتف اصفهانی
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است مینای ما تهی است دل ما از آن پر است ای عندلیب باغ محبت گل وفا…
به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخواران
به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخواران گرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران چه حاصل از وفاداری من کان بیوفا…
آن دلبر محملنشین چون جای در محمل کند
آن دلبر محملنشین چون جای در محمل کند میباید اول عاشق مسکین وداع دل کند زین منزل اکنون شد روان تا آن بت محملنشین دیگر…
نه با من دوست آن گفت و نه آن کرد
نه با من دوست آن گفت و نه آن کرد که با دشمن توان گفت و توان کرد گرفت از من دل و زد راه…
گردد کسی کی کامیاب از وصل یاری همچو تو
گردد کسی کی کامیاب از وصل یاری همچو تو مشکل که در دام کسی افتد شکاری همچو تو خوبان فزون از حد ولی نتوان به…
سرو قدی که بود دیدهٔ دلها به رهش
سرو قدی که بود دیدهٔ دلها به رهش نیست جز دیدهٔ صاحبنظران جلوه گهش آه از آن شوخ که سرگشته به صحرا دارد وحشیان را…
حرف غمت از دهان ما جست
حرف غمت از دهان ما جست یا آتشی از زبان ما جست رو جانب دام یا قفس کرد هر مرغ کز آشیان ما جست یکیک…
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم…
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرد
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرد اما به پیش دادگر مشکل که فردا بگذرد زینگونه غافل نگذری از حال زار ما اگر…
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مرا
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مرا جان قفای ناقه رفت و دل پی محمل مرا ز آتش رشکم کنی تا داغ، هر…





