غزلیات هاتف اصفهانی
گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانم
گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانم جان پیش آن دو لعل گوهرفشان فشانم گر بی توام به دامن نقد دو کون ریزند دامان…
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم آه که تار و پود آن…
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید تا بوی او نسیم صبا از کجا شنید بیگانه گفت اگر سخنی در حقم چه باک این…
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود آخر از حسرت بالای…
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند یاد کن یاد ز ناکامی ناکامی چند بی تو احوال مرا در دل شبها داند هر که…
گواهی دهد چهرهٔ زرد من
گواهی دهد چهرهٔ زرد من که دردی بود بیدوا درد من شدم خاک اگر از جفایش مباد نشیند به دامان او گرد من به گلزاری…
شکست پیر مغان گر سرم به ساغر می
شکست پیر مغان گر سرم به ساغر می عجب مدار که سرها شکسته بر سر می ستم به ساغر میشد نه بر سر من اگر…
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند گوهری کس نشنیده است که گوهر شکند بر نمیدارم از این در سر خویش ای دربان صد ره…
بیمهری اگر چه بیوفا هم
بیمهری اگر چه بیوفا هم جور از تو نکو بود جفا هم بیگانه و آشنا ندانی بیگانه کشی و آشنا هم پیش که برم شکایت…
ای گمشده دل کجات جویم
ای گمشده دل کجات جویم در دام که مبتلات جویم دیروز چو آفتاب بودی امروز چو کیمیات جویم ای مرغ ز آشیان رمیده در دامگه…





