رباعیات نشاط اصفهانی
از آتش غم سوخت سراسر دل من
از آتش غم سوخت سراسر دل من یک بار تو را نسوخت دل بر دل من آتش در سنگ باشد این طرفه که هست از…
هستیم من و تو تا بیاد من و تو
هستیم من و تو تا بیاد من و تو حاصل نشود دلا مراد من و تو از روز ازل جرم همه از من و توست…
ساقی کامشب نشاط انگیخته است
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته…
بزم طرب آخر شد و پایان شب است
بزم طرب آخر شد و پایان شب است با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است شب رفت و صباح دولت اندر عقب است…
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم از یاد تو بیشتر ز رویت خجلم از من بحلی هر چه کنی یا نکنی ای وای بمن…
وقتست که بر من ای نسیم سحری
وقتست که بر من ای نسیم سحری رحم آری و بر ساحل رودی گذری زان خاک بدین چشم غباری آری زین چشم بدان رود درودی…
گویند کرا گرفتی از عالم دوست
گویند کرا گرفتی از عالم دوست گویم چه که هر چه هست در عالم اوست او هست و جز او نیست بعالم جز نیست او…
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد…
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو گشتم در دل گرفت جانا غم تو برخاستم از سر دو عالم یکبار جز دل که نشسته…
ای خاک در دولت دارای جهان
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان





