رباعیات نشاط اصفهانی
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت وی حبس ابد نوشته بر زنجیرت تبلیغ قضا فاتحه ی یرلیغت تقدیر خدا خاتمه ی تدبیرت
از میکده میآیم و چندان مستم
از میکده میآیم و چندان مستم کاگاه نیم که نیستم یا هستم از خلوت عشق تو بدیوان خرد سد جای فتم اگر نگیری دستم
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت یک روز مرا چو روز دیگر بگذشت روزی نگذشت بر من از دولت عشق کز روز دگر مرا نکوتر…
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست آنجا که وجود است، عدم محرم نیست تا دوست نگردی نشوی محرم دوست درنامه ی عاشقان قلم محرم…
این جان که زتن هر دمش آزاری هست
این جان که زتن هر دمش آزاری هست گفتم که مگر ترا بوی کاری هست ورنه بقفس چرا بماند مرغی کز هر طرفش راه بگلزاری…
از کثرت جیش خصم جستند سراغ
از کثرت جیش خصم جستند سراغ گفتیم به بخت شه نه ژاژ است و نه لاغ بسیاری کوکب است در موکب صبح انبوهی ظلمت است…
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس هم رشته ی عشق را گسستی ای نفس پیمانه پر است یار پستی ای نفس دل خون…
غمگین از غم مباش و شاد از شادی
غمگین از غم مباش و شاد از شادی یکسان بادت خرابی و آبادی آنرا که بمهر خواجه دل در بند است فرقی نکند بندگی و…
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی از کرده مرا که شرمسارم بکشی سد بار فزون چو بیگناهم کشتی یکره چه شود گناهکارم بکشی
ای عشق آخر سخن گذارت کردم
ای عشق آخر سخن گذارت کردم آسوده و عاجز و نزارت کردم چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف آخر دردست عقل خوارت…





