رباعیات نشاط اصفهانی
گویند کرا گرفتی از عالم دوست
گویند کرا گرفتی از عالم دوست گویم چه که هر چه هست در عالم اوست او هست و جز او نیست بعالم جز نیست او…
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد…
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو گشتم در دل گرفت جانا غم تو برخاستم از سر دو عالم یکبار جز دل که نشسته…
ای خاک در دولت دارای جهان
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان
گر دل داری بدست جز یار مجوی
گر دل داری بدست جز یار مجوی ورنه بجز از رضای دلدار مجوی چون دل بکسی دهی ز جان هم بگذر چون یار بجستی دگر…
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان وز دیدن تو طمع بریدن نتوان کی دیده ببیندت که در دیده ی من تو نوری و نور دیده…
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من از من اثری دگر نماند با من من با تو دمی زیست توانم حاشا باید که درین…
آنان که زجام عشق مدهوش شدند
آنان که زجام عشق مدهوش شدند از خاطر خویشتن فراموش شدند از بهر شنیدن همه تن گوش شدند بستند لب از حدیث و خاموش شدند
گر ره بخدا جویی در گام نخست
گر ره بخدا جویی در گام نخست نقش خودی از صفحه ی جان باید شست گم گشته ز تو گوهر مقصود و تو خود تا…
روزم گذرد بغم که شب کی آید
روزم گذرد بغم که شب کی آید شب منتظرم که روز رخ بنماید زین روز و شبم عقده ز دل نگشاید روزی دگر و شبی…





