غزلیات نشاط اصفهانی
نشاید ار چو تویی در کنار من باشی
نشاید ار چو تویی در کنار من باشی همین بس است که گویند یار من باشی مرا بیک نگه از خود خجل توانی کرد مباد…
من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی
من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی دیده جایی نگران دارم و خاطر جایی گر هلاکم طلبد دوست چه پرهیز ز خصم ور…
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم مستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم حلقه زد بر در دل سلسلهٔ طرهٔ دوست…
غم عالم نبرد ره به دلم
غم عالم نبرد ره به دلم که سرشتند به میخانه گلم من چه دارم که ز احسان تو نیست جان اگر بر تو فشانم خجلم…
صبح است و گشادند در دیر مغان را
صبح است و گشادند در دیر مغان را پیمانه نهادند بکف مغبچگان را ساقی بده آن رطل گران تا برخ بخت ریزیم وزسر بازنهد خواب…
سوی جانان جانم از تن میبرند
سوی جانان جانم از تن میبرند از قفس مرغی به گلشن میبرند با همند این خار و گل در باغ ولیک این به ایوان آن…
زبان بر بند ای ناصح زپندم
زبان بر بند ای ناصح زپندم اگر دستت رسد بگشای بندم کمان ابروی من بازو مرنجان که من خود آهوی سردر کمندم من از بند…
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد یار در خلوت ما بود بسد پرده نهان پرده برداشت…
دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دل از سر کویت هوس خانه ندارد دیوانهٔ عشقت سر ویرانه ندارد جز محنت و غم راه به این خانه ندارد این خانه مگر راه…
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان مقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان بود جان بیتالحزن وز مَقدَمَش…





