غزلیات نشاط اصفهانی
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر بشهر ما گذر آورد شهریار دگر اگر تو پای عنایت کشیدی از سرما کشید سرو دگر سر زجویبار دگر…
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال تا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال عقل گوید رب ارنی عشق میگوید که هی! کَیفَ اَعبُد؟ گاه من…
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد خانه ویران کند و رخت بصحرا ببرد روزی از دشت رسد بیخبر آن ترک دلیر شهر…
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی میشود عمری که دارم انتظار وعده ای یاد آن کز وعده…
نگه مست و چشم هشیارش
نگه مست و چشم هشیارش لب شیرین و تلخ گفتارش دیدم و دل بمهر او دادم تا توانی بگو بیازارش رفت و پوشید چشم از…
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران…
لبم از آتش دل میزند جوش
لبم از آتش دل میزند جوش بگوشم باز میگویند خاموش زیادت رفته باشم من عجب نیست که من از یاد خود گشتم فراموش ندیدم با…
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست جز صحن باغ در خور اورنگ شاه نیست نرگس گواه من که نباشد ببوستان چشمی که…
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را مهر…
سلسله ای ساخته کاین جعد موست
سلسله ای ساخته کاین جعد موست وقت دلی خوش که گرفتار اوست ابرو و مژگانش چو ترکان شوخ تیغکش و تیز زن و فتنه جوست…





