غزلیات امیرمعزی نیشابوری
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را شب کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را…
جانا جفا نکردم هرگز به جای تو
جانا جفا نکردم هرگز به جای تو کارم به جان رسید زجور و جفای تو هرچند جز جفا نکنی تو به جای من حقا که…
ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
ای پسر ما دل ز تو برداشتیم بار عشق تو به تو بگذاشتیم تا تو ما را دوست از دل داشتی ما تو را چون…
مشک نقاب قمر خویش کرد
مشک نقاب قمر خویش کرد سیم حجاب حجر خویش کرد تا من بیچارهٔ دل خسته را عاشق اندوه بر خویش کرد عیش من از ناخوشی…
سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد
سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد خط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد آن خط مشک بوی که بر عارضش دمید بر گل سپاه…
تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان با مهر تو دارم دل با عشق تو دارم جان گر دل ببری شاید زیرا…
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته هم در دلم…
مشکن صنما عهد که من توبه شکستم
مشکن صنما عهد که من توبه شکستم وز بهر تو درکنج خرابات نشستم اندر صف خورشید پرستان شدم اینک زیراکه میان سخت به زنّار ببستم…
سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار
سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار در دام بلای تو فتادیم دگربار تا در شکن زلف تو بستیم دل خویش خون جگر از دیده…
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق لاجرم زود شدم…





