غزلیات امیرمعزی نیشابوری
گر یار نگارینم در من نگرانستی
گر یار نگارینم در من نگرانستی بار غم و رنج او بر من نه گرانستی ور غمزهٔ غمارش رازش نگشادستی از خلق جهان رازم همواره…
دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی
دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی شادیی کن که مرا با غم و فریاد کنی زاتش عشق چو پولاد بتابی دل من پس دل…
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی لب من بر لب آن خوش پسر آید روزی گر چه دورم زبر یار…
امروز بتم تیغ جفا آخته دارد
امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته…
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا به محالی و خطائی که تو را هست خیال خط مکش…
ختنیوار رخ خوب بیاراستهای
ختنیوار رخ خوب بیاراستهای چگلیوار سر زلف بپیراستهای این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست گرنه آشوب و بلای دل من خواستهای باغبانی ز…
بربود روزگار تو را از کنار من
بربود روزگار تو را از کنار من وز تن ببرد داغ فراقت قرار من جفت دگر کسی و غمان تو جفت من یار دگر کسی…
آن روی به نیکویی خورشید جهانستی
آن روی به نیکویی خورشید جهانستی وان یار به زیبایی چون حور جنانستی خونخواره دو چشم او چون در نگرد شاید گویی که دو جادو…
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم در خصومت بر خویشتن فراز کنم زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم نه ممکن است…
دام که بر لاله و عنبر نهند
دام که بر لاله و عنبر نهند از پی صید دل غمخور نهند نام دل اندر خط آن خوش پسر خوش پسرم نام عجبتر نهند…





