غزلیات امیرمعزی نیشابوری
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستی
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستی وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش زلف جان آشوب…
امروز بت من سر پیکار ندارد
امروز بت من سر پیکار ندارد جز دوستی و عذر و لَطَف کار ندارد بشکفت رخم چون گل بیخار ز شادی زیرا که گل صحبت…
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت…
خطّی است که بر عارض آن ماه تنیدست
خطّی است که بر عارض آن ماه تنیدست یا دست فلک غالیه بر ماه کشیدست یا رهگذر مورچگان است به گلبرک یا بر سمن تازه…
بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او باز نشکیبم همی یکساعت از دیدار او گر مرا بینی عجب مانی فرو درکار من تا دگر…
اگر یگانه شوی با تو دل یگانهکنم
اگر یگانه شوی با تو دل یگانهکنم زعشق و مهر دگر دلبرانکرانه کنم وگر جفا کنی و بگذری ز راه وفا دو دیده تیر جفای…
کافر بچهای سنگدل آوردهٔ غازی
کافر بچهای سنگدل آوردهٔ غازی دلهای مسلمانان بربوده به بازی شد در صفت حیلت بازی دل او سخت تا سست کند قاعدهٔ ملت تازی هر…
خبرت هست که در آرزوی روی توام
خبرت هست که در آرزوی روی توام وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام خسته هجر تو و سوخته عشق توام عاشق موی…
ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش
ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش وز ضربت آن نیش دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشکر خوبان نام تو…
از غم عشقت نگارا دیده پرخونکردهام
از غم عشقت نگارا دیده پرخونکردهام تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کردهام ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو از سرشک…





