رباعیات امیرمعزی نیشابوری
ایزد که بنای دولتت عالی کرد
ایزد که بنای دولتت عالی کرد نگذاشت که خصم با تو محتالی کرد گر خصم نکرد دل ز کینت خالی اندیشهٔ تو جهان ازو خالی…
ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست
ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست اندیشه و رای عالمافروز تو راست شمشیر ظفرساز عدوسوز تو را ست ز انطاکیه تا کاشغر امروز تو…
ای چرخکمر مبند برکینه من
ای چرخکمر مبند برکینه من بگزار حق خدمت دیرینهٔ من آسایش سینهٔ مرا درمان کن کاسایش سینههاست در سینهٔ من
از روضهٔ حسن تو نگاری رسدم
از روضهٔ حسن تو نگاری رسدم وز موکب وصل تو غباری رسدم تا چند کشند و چند افروزندم من سوختهام چرا همی سوزندم
هر سال بهکار ملک بیدار تری
هر سال بهکار ملک بیدار تری چون گوی زنی شها و چوگان بازی هر روز سخی تری و دیندارتری چوگان ز خمیده قد ایشان سازی
گیتی ملکا جز به تو آباد مباد
گیتی ملکا جز به تو آباد مباد در عادت تو جز هنر و داد مباد خصم تو ز بند محنت آزاد مباد هر کاو به…
شاها در فتح بر تو بگشاد خدای
شاها در فتح بر تو بگشاد خدای منشور ظفر به تو فرستاد خدای چون عالم بر تو راست بنهاد خدای هرچ آن پدرت خواست تورا…
دستور و شهنشه از جهان رایت خوش
دستور و شهنشه از جهان رایت خوش بردند و مصیبتی نیامد زین بیش بس دل که شدی ز مرگ شاهنشه ریش گر کشتن دستور نبودی…
خور گوید کاشکی که زرین تنمی
خور گوید کاشکی که زرین تنمی تا جام شراب شاه شیر اوژنمی مه گوید کاشکی من از آهنمی تا نعل ستور شاهگیتی، منمی
چون باز خیال تو پر و بال زند
چون باز خیال تو پر و بال زند در جان رهی عشق تو چنگال زند آن کس که نه از وصال تو نال زند شاید…





