غزلیات سید روح الله موسوی خمینی
سراپرده عشق
باید از رفتن او جامه به تن، پاره کنم درد دل را به چه انگیزه توان چاره کنم؟ در میخانه گشایید به رویم که دمی…
عاشق سوخته
پرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است دست از دامنت ای دوست، نخواهم برداشت تا من دلشده…
قصه مستی
آنکه دل خواهد، درون کعبه و بتخانه نیست آنچه جان جوید، به دست صوفی بیگانه نیست گفته های فیلسوف و صوفی و درویش و شیخ…
محفل رندان
آید آن روز که خاک سر کویش باشم ترک جان کرده و آشفته رویَش باشم ساغر روحفزا از کف لطفش گیرم غافل از هر دو…
همّت پیر
رازی است مرا، رازگشایی خواهم دردی است به جانم و دوایی خواهم گر طور ندیدم و نخواهم دیدن در طور دل از تو، جای پایی…
باده هوشیاری
برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر محراب را به شیخ ریاکار واگذار با پیر میکده، خبر حال ما بگو با ساغری، برون کند…
جان جهان
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا عاشق روی توام، ای گل بی مثل…
خُم می
دکّه عطر فروشی است و یا معبر یار؟ ماه روشنگر بزم است و یا روی نگار؟ ای نسیم سحری، از سر کویش آیی که چنین…
رازگشایی
بس کن این یاوه سرایی، بس کن تا به کی خویش ستایی، بس کن مخلصان لب به سخن وا نکنند برکَن این ثوبِ ریایی، بس…
سرّ عشق
ما ز دلبستگی حیله گران، بیخبریم از پریشانی صاحبنظران، بیخبریم عاقلان از سر سودایی ما بیخبرند ما ز بیهودگی هوشوران بیخبریم خبری نیست ز عشاق…





