غزلیات اسیری لاهیجی
گر جلوه کنان یک نفسی پیش من آئی
گر جلوه کنان یک نفسی پیش من آئی ز نگار غم از آینه دل بزدائی جانا چه شود هر دم اگر روی چو ماهت بی…
عشق چو جور و ستم آغاز کرد
عشق چو جور و ستم آغاز کرد بر رخ عاشق در غم باز کرد شد بجهان رسم نیاز آشکار شاهد حسنش چو بخود ناز کرد…
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند معشوقش از خودی خود او را خودی کند هر لحظه هست و نیست شود نفس کاینات فیض…
ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب
ساقی بیا که موسم عیش آمد و طرب پرکن قدح که میگذرد فرصت عجب مستم کن آنچنان که ندانم سر از قدم تا وار هم…
ز شوقت جمله عالم بیقرارند
ز شوقت جمله عالم بیقرارند همه مشتاق دیدار نگارند همه مست می شوق آنچنانند که بی تو نه قرار و صبر دارند ملایک از می…
روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم
روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم وز زلف سرکشت همه سوداست حاصلم گشتم غریق بحر غم و در تعجبم گر لطف بیکران نکشیدی…
دو عالم غرق انوار تجلی است
دو عالم غرق انوار تجلی است همه ذرات بیخود همچو موسیست چرا مجنون شدی در جست و جویش نظر بگشا که عالم پر ز لیلیست…
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست بی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست سری که پیر میکده میگفت با عقل در…
در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست
در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست از انفعال روی تو در ماه تاب نیست بر عارض تو پرده اگر هست حسن تست جز جلوه…
حسن رخسار تو چون میل نقابی میکند
حسن رخسار تو چون میل نقابی میکند جان چو زلف بیقرارت اضطرابی میکند عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار زلف او آشفته گشت…





