غزلیات اسیری لاهیجی
با همچو تو یاری نفسی هر که برآرد
با همچو تو یاری نفسی هر که برآرد از لذت فردوس برین یاد نیارد خواهم که کنم تازه برخسار تو ایمان کفر سرزلف تو بایمان…
ای ماه رو ای ماه رو من عاشق روی توام
ای ماه رو ای ماه رو من عاشق روی توام دیوانه عشقم از آن دربند گیسوی توام تا بینمت هر ساعتی در جلوه و ناز…
ای صبح تجلی جمالت رخ انسان
ای صبح تجلی جمالت رخ انسان هر ذره ز مهر رخ جانبخش تو تابان جانا دو جهان ذره صفت واله و شیداست در پرتو خورشید…
ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگ
ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگ در راه عشقت آمده پای خرد بسنگ مست شراب عشقم و از عقل بیخبر واعظ بما مگو سخن…
ای بت عشوهساز من بیتو به سر نمیشود
ای بت عشوهساز من بیتو به سر نمیشود دلبر جاننواز من بیتو به سر نمیشود حاصل روزگار من مونس و غمگسار من همدم جان زار…
الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن
الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن ز خورشید جمالت گشت منزلگاه جان روشن الا ای آنکه در خوبی نداری هیچ همتائی ز…
از مطرب جمال تو آفاق پر صداست
از مطرب جمال تو آفاق پر صداست عالم زساز عشق چه گویم چه بانو است ساقی بکف پیاله و مطرب سرود گو عالم برقص و…
یارم چو ز رخ نقاب بگشود
یارم چو ز رخ نقاب بگشود اسرار دو کون فاش بنمود یار است عیان بصورت کون این نقش جهان نمود بی بود شد نقش دوئی…
والله لیس غیرک فی عرصة الوجود
والله لیس غیرک فی عرصة الوجود چون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود رخسار تو بنقش جهان جلوه میکند عالم نمود حسن تو…
هر زمان نقشی نماید حسن دوست
هر زمان نقشی نماید حسن دوست هر دو عالم جلوه رخسار اوست مائی ما شد حجاب راه ما ور نه دایم یار با ما روبروست…





