غزلیات اسیری لاهیجی
ای پرتو جمالت حسن بتان جانی
ای پرتو جمالت حسن بتان جانی عکس رخ تو پیدا ز آئینه کیانی استار نور رویت شد ظلمت من و ما گر غیرتی نمائی او…
آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان
آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان چون روی خوبش از همه رو دیده ام عیان جان مگو نهان بجهان شد جمال…
اسرار یقین را بگمانی شده باحث
اسرار یقین را بگمانی شده باحث کی کشف شود علم لدنی بمباحث آن واحد با لذات که شد کون صفاتش حقا که ندارد بجهان ثانی…
از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار
از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار آمد غریق عشق بشادی وصل یار شکر خدا که پرتو خورشید آن جمال روشن نمود از پس…
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریق
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریق ره خطرناکست یاران وا ممانید از رفیق در طریق عشق جانان عاشق جانباز باش گر همی خواهی که حاصل گرددت…
هرکس که از جفای غم عشق خایفست
هرکس که از جفای غم عشق خایفست با عاشقان بدین و مذهب مخالفست در موقف محبت و عشق است لایزال هر دل که او ز…
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست حسن او را همه کون و مکان مرآتست نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است غیر ازین…
من بسودای تو فارغ گشتم از سودای کون
من بسودای تو فارغ گشتم از سودای کون مرغ دل بی تو نخواهد یکدمی مأوای کون با وجود لذت دیدار جان افروز تو عاشق بیدل…
محرم بزم وصالت کی شود هر بوالهوس
محرم بزم وصالت کی شود هر بوالهوس درخور این شیوه جان پاکبازانست و بس جز خیال زلف و رویت جان مارا روز و شب مونس…
ما سالها به کوی ملامت دویدهایم
ما سالها به کوی ملامت دویدهایم راه سلامت همچو ملامت ندیدهایم حرص و امل چو رهزن راه طریقتند ما رخت دل به ملک قناعت کشیدهایم…





