غزلیات اسیری لاهیجی
آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیست
آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیست پرده ناموس رندان میدرد پیداست کیست انکه از ناز و تکبر سوی مشتاقان خویش هرگز از…
آفتاب روی تو تابان شدست
آفتاب روی تو تابان شدست در شعاعش جان و دل حیران شدست نور مطلق گشت ذرات جهان تاکه خورشید رخت تابان شدست جان که در…
از حد گذشت نوبت هجران جان ستان
از حد گذشت نوبت هجران جان ستان وقت است کز وصال تو گردیم شادمان تا با خودی ز وصل نخواهی شنید بو واصل گهی شوی…
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود صبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود چون شدم فانی ز خود…
هرکه از سر عشق آگاهست
هرکه از سر عشق آگاهست محرم عاشقان درگاهست با جمال تو میل حور و بهشت نکند هر که مرد آگاهست هرکه در بحر ذات فانی…
میرسد هر دم بعاشق صد جفا
میرسد هر دم بعاشق صد جفا گوئیا از عشق می بارد بلا چاره عاشق چه میداند طبیب درد عشقش هست درد بی دوا سرفرو نارد…
من ذات بحت مطلقم، هم وصف و هم اسماستم
من ذات بحت مطلقم، هم وصف و هم اسماستم هم نقش موج و قطره ام، هم جوی و هم دریاستم اول منم، آخر منم، باطن…
مرادم وصل یار نازنین است
مرادم وصل یار نازنین است دلم را وایه از جانان همین است سلاسل را چو زلف یار گفتند بود در گردن ما گر چنین است…
ما عاشق دیوانه و سرمست لقائیم
ما عاشق دیوانه و سرمست لقائیم نه زاهد سالوسی و نه شیخ مرائیم نه عاقل و هشیار نه دیوانه و مستیم حیران جمال رخ بیچون…
ما بر امید وصل تو خلوت نشین شدیم
ما بر امید وصل تو خلوت نشین شدیم عنقا صفت ز شوق تو عزلت گزین شدیم در کنج خلوتی که کسی نیست محرمم دایم بیاد…





