مرثیه‌های خاک, و حسرتی

(به پاسخِ استقبالیه‌یی) ۱ نه این برف را دیگر سرِ بازایستادن نیست، برفی که بر ابروی و به موی ما می‌نشیند تا در آستانه‌ی آیینه…

Continue Reading...

مترسک

برای آنی و تقی مدرسی جایی پنهان در این شبِ قیرین اِستاده به جا، مترسکی باید؛ نه‌ش چشم، ولی چنان که می‌بیند نه‌ش گوش، ولی…

Continue Reading...

لحظه‌ها و همیشه, پایتختِ عطش

آب کم‌جو. تشنگی آور به دست! مولای روم ۱ آفتاب، آتشِ بی‌دریغ است و رؤیای آبشاران در مرزِ هر نگاه. بر درگاهِ هر ثُقبه سایه‌ها…

Continue Reading...

ققنوس در باران, چشم‌اندازی دیگری

با کلیدی اگر می‌آیی تا به دستِ خود از آهنِ تفته قفلی بسازم. گر باز می‌گذاری در را، تا به همتِ خویش از سنگ‌پاره‌سنگ دیواری…

Continue Reading...

عاشقانه

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم خنیاگرِ غمگینی‌ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمانِ…

Continue Reading...

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم از سراشیبی کنون سوی عدم. پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار بازوانش باز و جانش بی‌قرار. جان ز…

Continue Reading...

سمفونی تاريک

غنچه‌های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس‌ها معطر و خواب‌آور و خیال‌انگیز شده است. با عطرِ یاس‌ها…

Continue Reading...

زبانِ دیگر

مگو کلام بی‌چیز و نارساست بانگِ اذان خالیِ‌ نومید را مرثیه می‌گوید، ــ وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین! □ . . . . . . . . ….

Continue Reading...

در لحظه

به تو دست می‌سایم و جهان را درمی‌یابم، به تو می‌اندیشم و زمان را لمس می‌کنم معلق و بی‌انتها عُریان. می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم. آسمانم ستارگان…

Continue Reading...

در آستانه, ظلماتِ مطلقِ نابینایی

به ایرج کابلی ظلماتِ مطلقِ نابینایی. احساسِ مرگ‌زای تنهایی. «ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد) چه روزی چه ماهی از چه سالِ کدام قرنِ کدام…

Continue Reading...