احمد شاملو
حدیث بیقراری ماهان, نگران، آن دو چشمان است
نگران، آن دو چشمان است، دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من مینگرد تا از سبزینهی نارسِ خویش سُرخ برآید. سختگیر و آسانمهر…
حدیث بیقراری ماهان, آشتی
«ــ اقیانوس است آن: ژرفا و بیکرانگی، پرواز و گردابه و خیزاب بی آنکه بداند. کوه است این: شُکوهِ پادرجایی، فراز و فرود و گردنکشی…
ترانهی همسفران
سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از شادی و یه…
پس آنگاه زمین
به شاهرخ جنابیان پس آنگاه زمین به سخن درآمد و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش…
برخاستن
چرا شبگیر میگرید؟ من این را پرسیدهام من این را میپرسم. □ عفونتت از صبریست که پیشه کردهای به هاویهی وَهن. تو ایوبی که از…
با همسفر
سرکش و سرسبز و پیچنده گیاهی دیوارِ کهنهی باغ را فروپوشیده است. از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست، که جراحاتِ…
از مرگ
هرگز از مرگ نهراسیدهام اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود. هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست که مزدِ گورکن از بهای…
نمیخواستم
نمیخواستم نامِ چنگیز را بدانم نمیخواستم نامِ نادر را بدانم نامِ شاهان را محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ، نامِ خِفَتدهندگان را نمیخواستم و خِفَتچشندگان را….
مرغ باران
در تلاشِ شب که ابرِ تیره میبارد رویِ دریایِ هراسانگیز وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران میکشد فریادِ خشمآمیز و سرودِ سرد و پُرتوفانِ…
محاق
به گوهر مراد به نوکردنِ ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و آینه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پروازِ کبوتر ممنوع است….
لحظهها و همیشه, رهگذران
سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش میآمدند و تپههای گُلپوشِ بهاری در نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده میبُرد. بهکُندی از برابرِ من گذشتند بیآنکه به…
ققنوس در باران, مجلهی کوچک
به عباس جوانمرد ۱ آه، تو میدانی میدانی که مرا سرِ بازگفتنِ بسیاری حرفهاست. هنگامی که کودکان در پسِ دیوارِ باغ با سکههای فرسوده بازی…
عشق عمومی
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود. □ قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی…
شعرِِ ناتمام
خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهادهام با عصای پیران و وحشت از فردا و نفرت از شما . . ….
سِمیرُمی
برای هوشنگ کشاورز با سُمضربهی رقصانِ اسبش میگذرد از کوچهی سرپوشیده سواری، بر تَسمهبندِ قَرابینش برقِ هر سکّه ستارهیی بالای خرمنی در شبِ بینسیم در…
ساعتِ اعدام
در قفلِ در کلیدی چرخید لرزید بر لبانش لبخندی چون رقصِ آب بر سقف از انعکاسِ تابشِ خورشید در قفلِ در کلیدی چرخید □ بیرون…
در میدان
آنچه به دید میآید و آنچه به دیده میگذرد. آنجا که سپاهیان مشقِ قتال میکنند گسترهی چمنی میتواند باشد، و کودکان رنگینکمانی رقصنده و پُرفریاد….
در آستانه, قفس قفس اين قفس
قفس قفس این قفس این قفس… پرنده در خوابش از یاد میبَرَد من اما در خواب میبینمش، که خود به بیداری نقشی به کمالم از…
در آستانه, بوسه
لب را با لب در این سکوت در این خاموشی گویا گویاتر از هرآنچه شگفتانگیزتر کرامتِ آدمی به شمار است در رشتهی بیانتهای معجزتی که…
حدیث بیقراری ماهان, نخستين از غلظهی پنيرک
نخستین از غلظهی پنیرک و مامازی سر برآورد. (نخستین خورشید… بیخبر…) و دومین از جیفهزارِ مداهنت سر برکرد. (دیگر روز… از جیفهزارِ مداهنت… خورشیدِ روزِ…
حدیث بیقراری ماهان, The Day After
در واپسین دم واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات ارابهی جنگی را تمهیدی کرد که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش اکسیری میساخت که خاک…
تردید
او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من… لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعرههای دوردست و سردِ مه گم بود….
پریدن
رها شدن بر گُردهی باد است و با بیثباتی سیمابوارِ هوا برآمدن به اعتمادِ استقامتِ بالهای خویش؛ ورنه مسألهیی نیست: پرندهی نوپرواز بر آسمانِ بلند…
برای شما که عشق ِتان زندهگیست
شما که عشقِتان زندگیست شما که خشمِتان مرگ است، شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها امیدِ ستارگان را شما که به وجود آوردهاید سالیان را…
بادها
امشب دوباره بادها افسانهی کهن را آغازکردهاند «ــ بادها! بادها! خنیاگرانِ باد!» خنیاگرانِ باد ولیکن سرگرمِ قصههای ملولند… □ «ــ خنیاگرانِ باد امشب رُکسانا با…
از زخمِ قلبِ آبائی
دخترانِ دشت! دخترانِ انتظار! دخترانِ امیدِ تنگ در دشتِ بیکران، و آرزوهای بیکران در خُلقهای تنگ! دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو در آلاچیقهایی که صد سال!…
نشانه
شغالی گَر ماهِ بلند را دشنام گفت ــ پیرانِشان مگر نجات از بیماری را تجویزی اینچنین فرموده بودند. فرزانه در خیالِ خودی را لیک که…
مردِ مجسمه
در چشمِ بینگاهش افسرده رازهاست اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش با گنجهایِ رازِ درونش نیازهاست. □ میکاود از دو چشم در…
مجال
جوجهیی در آشیانه گُلی در جزیره ستارهیی در کهکشان. □ با پیشانی بلندت به جِرمی اندیشیدی که در پوسته میرُست تا باغچه را به نغمه…
لحظهها و همیشه, حماسه؟
در چارراهها خبری نیست: یک عده میروند یک عده خسته بازمیآیند و انسان ــ که کهنهرند خداییست بیگمان ــ بیشوق و بیامید برای دو قرصِ…
ققنوس در باران, سفر
به بانوی صبر و ایثار آنوش سرکیسیان کَتز خدای را مسجدِ من كجاست ای ناخدای من؟ در كدامین جزیرهی آن آبگیرِ ایمن است كه راهش…
عشق
عشق خاطرهییست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته، چرا که آنان اکنون هر دو خفتهاند: در این سویِ بستر مردی و زنی در آنسوی. □…
شعری که زندگیست
موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین از زندگی نبود. در آسمانِ خشکِ خیالش، او جز با شراب و یار نمیکرد گفتوگو. او در خیال بود شب و…
سینِ هفتم
سینِ هفتم سیبِ سُرخیست، حسرتا که مرا نصیب ازاین سُفرهی سُنّت سروری نیست. شرابی مردافکن در جامِ هواست، شگفتا که مرا بدین مستی شوری نیست….
زن خفته
کنارِ من چسبیده به من در عظیمتر فاصلهیی از من سینهاش به آرامی از حبابهای هوا پُر و خالی میشود. چشمهایش که دوست میدارم ــ…
در کوچهی آشتیکُنان
پیش میآید و پیش میآید به ضربْآهنگِ طبلی از درون پنداری، خیره در چشمانت بیپروای تو که راه بر او بربستهای انگاری. در تو میرسد…
در آستانه, طرحهای زمستانی
۱ چرکمردگیِ پُرجوش و جنجالِ کلاغان و سپیدیِ درازگوی برف… تهسُفرهی تکانیده به مرزِ کَرت تنها حادثه است. مردِ پُشتِ دریچهی زردتاب به خورجینِ کنارِ…
در آستانه, ببر
آن دَلاّدَلِّ حیات که استتارِ مراقبتش در زخمِ خاک سراسر نفسی فروخورده را مانَد. سایه و زرد مرگِ خاموش را مانَد، مرگِ خفته را و…
حدیث بیقراری ماهان, نخستين که در جهان ديدم
به دکتر جهانگیر رأفت نخستین که در جهان دیدم از شادی غریو بر کشیدم: «منم، آه آن معجزتِ نهایی بر سیارهی کوچکِ آب و گیاه!»…
چهار سرود برای آيدا
۱ سرودِ مردِ سرگردان مرا میباید که در این خمِ راه در انتظاری تابسوز سایهگاهی به چوب و سنگ برآرم، چرا که سرانجام امید از…
ترجمانِ فاجعه
گفتارِ فیلمی در بابِ نقاشیهای سالهای دههی ۶۰ علیرضا اسپهبد صحنه چه میتواند گفت به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است؟ اینجا مطلقِ…
پریا
به فاطیِ ابطحیِ کوچک و رقصِ معصومانهیِ عروسکهایِ شعرش یکی بود یکی نبود زیرِ گنبذِ کبود لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه…
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم مهدی حمیدی ـ «این بازوانِ اوست با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش کاندر کبودِ مردمکِ…
با سماجتِ يک الماس
و عشقِ سُرخِ یک زهر در بلورِ قلبِ یک جام و کشوقوسِ یک انتظار در خمیازهی یک اقدام و نازِ گلوگاهِ رقصِ تو بر دلدادگیِ…
از مرز انزوا
چشمانِ سیاهِ تو فریبات میدهند ای جویندهی بیگناه! ــتو مرا هیچگاه در ظلماتِ پیرامونِ من بازنتوانی یافت؛ چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست….
نميتوانم زيبا نباشم
نمیتوانم زیبا نباشم عشوهیی نباشم در تجلیِ جاودانه. چنان زیبایم من که گذرگاهم را بهاری نابهخویش آذین میکند: در جهانِ پیرامنم هرگز خون عُریانی جان…
مرثیههای خاک, و حسرتی
(به پاسخِ استقبالیهیی) ۱ نه این برف را دیگر سرِ بازایستادن نیست، برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند تا در آستانهی آیینه…
مترسک
برای آنی و تقی مدرسی جایی پنهان در این شبِ قیرین اِستاده به جا، مترسکی باید؛ نهش چشم، ولی چنان که میبیند نهش گوش، ولی…
لحظهها و همیشه, پایتختِ عطش
آب کمجو. تشنگی آور به دست! مولای روم ۱ آفتاب، آتشِ بیدریغ است و رؤیای آبشاران در مرزِ هر نگاه. بر درگاهِ هر ثُقبه سایهها…
ققنوس در باران, چشماندازی دیگری
با کلیدی اگر میآیی تا به دستِ خود از آهنِ تفته قفلی بسازم. گر باز میگذاری در را، تا به همتِ خویش از سنگپارهسنگ دیواری…
عاشقانه
آنکه میگوید دوستت میدارم خنیاگرِ غمگینیست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمانِ…
شعر ناتمام
سالم از سی رفت و، غلتکسان دَوَم از سراشیبی کنون سوی عدم. پیشِ رو میبینمش، مرموز و تار بازوانش باز و جانش بیقرار. جان ز…
سمفونی تاريک
غنچههای یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاسها معطر و خوابآور و خیالانگیز شده است. با عطرِ یاسها…
زبانِ دیگر
مگو کلام بیچیز و نارساست بانگِ اذان خالیِ نومید را مرثیه میگوید، ــ وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین! □ . . . . . . . . ….
در لحظه
به تو دست میسایم و جهان را درمییابم، به تو میاندیشم و زمان را لمس میکنم معلق و بیانتها عُریان. میوزم، میبارم، میتابم. آسمانم ستارگان…
در آستانه, ظلماتِ مطلقِ نابینایی
به ایرج کابلی ظلماتِ مطلقِ نابینایی. احساسِ مرگزای تنهایی. «ــ چه ساعتیست؟ (از ذهنت میگذرد) چه روزی چه ماهی از چه سالِ کدام قرنِ کدام…
در آستانه, آن روی ديگرت
آن روی دیگرت زشتی هلاکتباریست ای نیمرخِ حیاتبخشِ ژانوس! ۱۳۷۳ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو احمد شاملو
حدیث بیقراری ماهان, میدانستند دندان برای
میدانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند. □ چند دریا اشک میباید تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟ چه مایه نفرت لازم است…
چشمان تاریک
چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود، مرثیهی دردناکِ من بود مرثیهی دردناک و وحشتِ تدفینِ زندهبهگوری که منم، من… □ هزاران پوزهی سردِ یأس، در…
ترانهی کوچک
ــ تو کجایی؟ در گسترهی بیمرزِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در دورترین جای جهان ایستادهام: کنارِ تو. □ ــ تو کجایی؟ در گسترهی…
بیمار
بر سرِ این ماسهها دراز زمانیست کشتیِ فرسودهیی خموش نشستهست لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست. حوصله…
بر شربِ بیپولکِ شب
بر شربِ بیپولکِ شب شرابههای بیدریغِ باران… □ در کنارِ ما بیگانهیی نیست در کنارِ ما آشنایی نیست خانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ…
با برونیيفسکی، شاعر لهستانی
آنگاه که شماطهی مقدر به صدا درآید شیون مکن سوگندت میدهم شیون مکن که شیونات به تردیدم میافکند. رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاه…
از شهر سرد
صحرا آمادهی روشن شدن بود و شب از سماجت و اصرار دست میکشید. من خود گُردههای دشت را بر ارابهیی توفانی درنوردیدم: این نگاهِ سیاهِ…
نبوغ
برای میهنِ بیآب و خاک خلقِ پروس به خون کشیده شدند ز خشم ناپلئون، و ماند بر سرِ هر راهکورهی غمناک گوری چند بر خاک…
مرثیههای خاک, هملت
بودن یا نبودن… بحث در این نیست وسوسه این است. □ شرابِ زهرآلوده به جام و شمشیرِ بهزهر آبدیده در کفِ دشمن. ــ همه چیزی…
ماهی
من فکر میکنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس میکنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای چندین هزار چشمهی خورشید در دلم…
لحظهها و همیشه, انگیزههای خاموشی
پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد و بر زمینِ عُریان نظاره کرد و به آفتاب که روی درمیپوشید نظاره کرد و در این…
ققنوس در باران, پاییز
برای غلامحسین ساعدی گویِ طلای گداخته بر اطلسِ فیروزهگون [سراسرِ چشمانداز در رؤیایی زرین میگذرد.] و شبحِ آزادْگَردِ هَیونی یالافشان، که آخرین غبارِ تابستان را…
ضیافت
حماسهی جنگلهای سیاهکل راوی اما تنها یکی خنجرِ کج بر سفرهی سور در دیسِ بزرگِ بَدَلْچینی. میزبان سرورانِ من! سرورانِ من! جداً بیتعارف! راوی میهمانان…
شعر گمشده
تا آخرین ستارهی شب بگذرد مرا بیخوف و بیخیال بر این بُرجِ خوف و خشم، بیدار مینشینم در سردچالِ خویش شب تا سپیده خواب نمیجنبدم…
سلاخی میگريست
سلاخی میگريست به قناری کوچکی دل باخته بود. ۱۳۶۳ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو احمد شاملو
رنجِ دیگر
خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود، دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ ناخنِتان گر…
در شب
فردا تمام را سخن از او بود. ــ گفتند: «ــ بر زمینهی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز…
در آستانه, قصهی مردی که لب نداشت
یه مردی بود حسینقلی چشاش سیا لُپاش گُلی غُصه و قرض و تب نداشت اما واسه خنده لب نداشت. ــ خندهی بیلب کی دیده؟ مهتابِ…
در آستانه, آن روز در اين وادی
به یادِ زندهی جاودان مرتضا کیوان آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم که مردهیی اینجا در خاک نهادیم. چراغش به پُفی مُرد و ظلمت…
حدیث بیقراری ماهان, ما فریاد میزدیم
ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!» و ایشان درنمییافتند. سیاهی چشمِشان سپیدی کدری بود اسفنجوار شکافته لایهبر لایهبر شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان. گناهیشان نبود: از…
حدیث بیقراری ماهان, از خود با خويش
برای عباس جعفری اکنون که چنین زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم از خود میپرسم: «ــ هرآنچه گفته باید باشم گفتهام آیا؟» در من…
ترانهی بزرگترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاهِ پرندهیی، هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. سالیانِ بسیار نمیبایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از…
بیتوتهی کوتاهیست جهان
بیتوتهی کوتاهیست جهان در فاصلهی گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی برمیآید و روز شرمساری جبرانناپذیریست. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی…
بر سرمای درون
همه لرزشِ دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد. آی عشق آی عشق چهرهی آبیات پیدا نیست. □…
اين صدا
این صدا دیگر آوازِ آن پرندهی آتشین نیز نیست که خود از نخستاش باور نمیداشتم ــ آهن اکنون نِشترِ نفرتی شدهاست که دردِ حقارتش را…
از این گونه مردن
میخواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم. خیالگونه در نسیمی کوتاه که به تردید میگذرد خوابِ اقاقیاها را بمیرم. □ میخواهم نفسِ سنگینِ اطلسیها را پرواز گیرم….
ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآباد ۱ نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد آن که نهالِ نازکِ دستانش از عشق خداست و پیشِ…
مرثیههای خاک, مرثیه
در خاموشیِ فروغ فرخزاد به جُستجوی تو بر درگاهِ کوه میگریم، در آستانهی دریا و علف. به جُستجوی تو در معبرِ بادها میگریم در چارراهِ…
لوحِ گور
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکونی. شاخهها را از ریشه جدایی نبود و بادِ سخنچین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید….
گویی
گویی همیشه چنین است ای غریوِ طلب ــ: تو در آتشِ سردِ خود میسوزی و خاکسترت نقرهی ماه است تا تو را در کمالِ بَدرِ…
ققنوس در باران, Postumus
۱ سنگ برای سنگر، آهن برای شمشیر، جوهر برای عشق… در خود به جُستجویی پیگیر همت نهادهام در خود به کاوشام در خود ستمگرانه من…
طرح
بر سکوتی که با تنِ مرداب بوسه خیسانده گشته دستآغوش وز عمیقِ عبوس میگوید راز با او، به نغمهیی خاموش، رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست با…
شعارِ ناپلئونِ کبير
شعارِ ناپلئونِ کبیر در جنگهای بزرگِ میهنی برادرزنانِ افتخاری! آینده از آنِ همشیرگانِ شماست! ۱۳۳۸ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو احمد شاملو
سفر
در قرمزِ غروب، رسیدند از کورهراهِ شرق، دو دختر، کنارِ من. تابیده بود و تفته مسِ گونههایشان و رقصِ زُهره که در گودِ بیتهِ شبِ…
روزنامهی انقلابی
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد مرگ برابرِ من نشسته بود ــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــ و نمونههای چاپخانه…
در رزم زندگی
در زیرِ تاقِ عرش، بر سفرهی زمین در نور و در ظلام در هایوهوی و شیونِ دیوانهوارِ باد در چوبههای دار در کوه و دشت…
در آستانه, طرحِ بارانی
به جمشید لطفی منطقِ لطیفِ شادی چیزی به دُمبِ سکوتِ سیاسنگینِ فضا آویخت تا لحظهی انفجارِ کبریتِ خفه در صندوقِ افق خاموشی شود و عبورِ…
خوابِ وجينگر
خواب چون درفکند از پایم خسته میخوابم از آغازِ غروب لیک آن هرزه علفها که به دست ریشهکن میکنم از مزرعه، روز، میکَنَمْشان شب در…
حدیث بیقراری ماهان, کژمژ و بیانتها
کژمژ و بیانتها به طولِ زمانهای پیش و پس ستونِ استخوانها چشمخانهها تهی دندهها عریان دهان یکی برنامده فریاد فرو ریخته دندانها همه، سوتِ خارجخوانِ…
جخ امروز از مادر نزادهام
جخ امروز از مادر نزادهام نه عمرِ جهان بر من گذشته است. نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست. بارها به خونِمان کشیدند به یاد آر، و تنها…
ترانهی اشک و آفتاب
ــ دریا دریا چهت اوفتاد که گریستی؟ ــ تاریکتَرَک یافتم از آفتاب خود را. ــ پیسوزِ اندیشه را چهت اوفتاد که برافراشتی؟ ــ تابانتَرَک یافتم…
بودن
گر بدینسان زیست باید پست من چه بیشرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچهی بنبست. گر بدینسان زیست باید…
بر سنگفرش
یارانِ ناشناختهام چون اخترانِ سوخته چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بیستاره ماند. □ آنگاه من که بودم جغدِ…





