حرفِ آخر

به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنند نه فریدون‌ام من، نه ولادیمیرم که گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود…

حدیث بی‌قراری ماهان, سراسرِ روز

سراسرِ روز پیرزنانی آراسته آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند. نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست از خیالم گذشت که پیرزنان باید…

تو باعث شده‌ای

تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد. تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی تو که مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند. تو جانِ مرا از…

تاشک

بُن‌بستِ سربه‌زیر تا ابدیت گسترده است دیوارِ سنگ از دسترسِ لمس به دور است. در میدانی که در آن خوانچه و تابوت بی‌معارض می‌گذرد لبخنده…

به تو سلام می‌کنم

به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینم و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود. اگر فریادِ مرغ و سایه‌ی علفم در خلوتِ تو…

باغ آینه, طرح

برای پروین دولت‌آبادی شب با گلوی خونین خوانده‌ست دیرگاه. دریا نشسته سرد. یک شاخه در سیاهیِ جنگل به سوی نور فریاد می‌کشد. ۱۳۳۸ © www.shamlou.org…

انديشيدن

اندیشیدن در سکوت. آن که می‌اندیشد به‌ناچار دَم فرو می‌بندد اما آنگاه که زمانه زخم‌خورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد…

هجرانی

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟ کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من ــ اگر این آفتاب هم آن مشعلِ کال است بی‌شبنم و بی‌شفق که نخستین…

من هم‌دست ِ توده‌ام

من همدستِ توده‌ام تا آن دَم که توطئه می‌کند گسستنِ زنجیر را تا آن دَم که زیرِ لب می‌خندد دلش غنج می‌زند و به ریشِ…

مرثیه‌های خاک, با چشم‌ها

با چشم‌ها ز حیرتِ این صبحِ نابجای خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای، دستانِ بسته‌ام را آزاد کردم از زنجیرهای…

لحظه‌ها و همیشه, غزلِ ناتمام

به هر تارِ جانم صد آواز هست دریغا که دستی به مضراب نیست. چو رویا به حسرت گذشتم، که شب فروخفت و با کس سرِ…

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو جوشید در دلم هوسی نغز: «ــ ای خدا! «یارم شود به صورت، آیینه‌یی که من «رخساره‌ی…

غزلِ بزرگ

همه بت‌هایم را می‌شکنم تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری برای شنیدنِ ساز و سرودِ من. همه بت‌هایم را می‌شکنم ـ ای میهمانِ…

شکفتن در مه, عقوبت

برای ایرج گُُردی میوه بر شاخه شدم سنگپاره در کفِ کودک. طلسمِ معجزتی مگر پناه دهد از گزندِ خویشتنم چنین که دستِ تطاول به خود…

شبانه – 1 (2)

اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب برای که زیباست؟ ــ شب و رودِ بی‌انحنای ستارگان که سرد می‌گذرد. و سوگوارانِ درازگیسو بر…

سرود ِ بزرگ

به شن‌ـ‌چو، رفیقِ ناشناسِ کُره‌یی شن ــ چو! کجاست جنگ؟ در خانه‌ی تو در کُره در آسیای دور؟ اما تو شن برادرکِ زردْپوستم! هرگز جدا…

دیدار واپسین

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک بیهوده می‌زنی به در،…

در آستانه, نه عادلانه نه زيبا بود

نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آن که ما به صحنه برآییم. به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. ۱۳۷۳ ©…

در آستانه, حکایت

مطرب درآمد با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش. مهمانانِ سرخوشی به پایکوبی برخاستند. از چشمِ ینگه‌ی مغموم آنگاه یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را قطره‌یی به…

خطابه‌ی آسان، در اميد

به رامین شهروند وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور می‌نماید؟ امید کجاست تا خود جهان به قرار بازآید؟ هان، سنجیده باش که نومیدان…

حدیث بی‌قراری ماهان, زنان و مردانِ سوزان

زنان و مردانِ سوزان هنوز دردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند. سکوت سرشار است. سکوتِ بی‌تاب از انتظار چه سرشار است! ۱۸ خردادِ ۱۳۶۷ © www.shamlou.org سایت…

تنها

اکنون مرا به قربانگاه می‌برند گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته‌اید و در شماره، حماقت‌هایِتان از گناهانِ نکرده‌ی من افزون‌تر است!…

تا شکوفه‌ی سُرخ يک پيراهن

به آیدا ۱۳۴۳ سنگ می‌کشم بر دوش، سنگِ الفاظ سنگِ قوافی را. و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را در گودِ تاریک‌اش می‌کند بیدار، و…

به گوهرِ مراد

به گوهرِ مراد کوچه‌ها باریکن دُکّونا بسته‌س، خونه‌ها تاریکن تاقا شیکسته‌س، از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می‌برن کوچه به کوچه. □ نگا کن!…

باغ آینه, شبانه

به اسماعیل صارمی ای خداوند! از درونِ شب گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم گر نشینم منکسر بر جای ور ز جا چون باد برخیزم، ای…

آغاز

بی‌گاهان به غربت به زمانی که خود درنرسیده بود ــ چنین زاده شدم در بیشه‌ی جانوران و سنگ، و قلب‌ام در خلأ تپیدن آغاز کرد….

و چون نوبت ِ ملاحان

و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد آن خونریزِ بیدادگر در جزیره‌ی مغناتیس بر دو پای استوار بایستد زخمِ آخرین را خنجری برهنه به دندانش. پس…

معاد

من باد و مادرِ هوا خواهم شد و گردشِ زمین را به‌سانِ جنبشِ مولی در گندابِ تنم احساس خواهم کرد. من خاک و مولِ زمین…

مرثیه

برای نوروزعلی غنچه راه در سکوتِ خشم به جلو خزید و در قلبِ هر رهگذر غنچه‌ی پژمرده‌یی شکفت: «ـ برادرهای یک بطن! یک آفتابِ دیگر…

لحظه‌ها و همیشه, شبانه

اکنون، دیگرباره شبی گذشت. به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه‌هایش. چونان باکره‌ی عشقی که با همه انحناهای تنش از موی تا به…

کریه اکنون

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست. تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند نه مفت‌خوارگی را نه خودبارگی را. تاریخ…

غزلِ آخرین انزوا

۱ من فروتن بوده‌ام و به فروتنی، از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام تا نسیمی برآید. نسیمی برآید و…

شکفتن در مه, سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت

قناعت‌وار تکیده بود باریک و بلند چون پیامی دشوار که در لغتی با چشمانی از سوآل و عسل و رُخساری برتافته از حقیقت و باد….

شبانه – 1

یارانِ من بیایید با دردهایِتان و بارِ دردِتان را در زخمِ قلبِ من بتکانید. من زنده‌ام به رنج… می‌سوزدم چراغِ تن از درد… یارانِ من…

سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم: خارکَن با پُشته‌ی خارش به راه افتاد عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با…

دشنه در دیس, شبانه

برای ضیاءالدین جاوید یَلِه بر نازُکای چمن رها شده باشی پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی، و زنجره زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد. در تجرّدِ شب…

در آستانه, ما نیز

به محمدجواد گلبن ما نیز روزگاری لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَک هم در این‌جای ایستاده بودیم، بر این سیّاره بر این خاک در مجالی…

در آستانه, حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی

به واحد اسکندری حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی، نادَرکجایی و بی‌درزمانی. و آنگاه احساسِ سرانگشتانِ نیازِ کسی را جُستن در زمان و مکان به مهربانی: «ــ من…

حريقِ قلعه‌يی خاموش

برای مادرم زنی شب تا سحر گریید خاموش. زنی شب تا سحر نالید، تا من سحرگاهی بر آرم دست و گردم چراغی خُرد و آویزم…

حدیث بی‌قراری ماهان, چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش

یاد مختاری و پوینده چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم. حنجره‌ی خون‌فشانِمان دشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان…

تکرار

جنگلِ آینه‌ها به هم در شکست و رسولانی خسته بر این پهنه‌ی نومید فرود آمدند که کتابِ رسالتِشان جز سیاهه‌ی آن نام‌ها نبود که شهادت…

پیغام

پسرِ خوبم، ماهان پاشو برو آن کوچه‌ی پایینی، خانه‌ای هست که سکّو دارد پیرمردی لاغر می‌بینی روی سکّوی دَمِ خانه نشسته‌ست با قبای قدکِ گُل‌ناری؛…

به تو بگویم

دیگر جا نیست قلبت پُر از اندوه است آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی بر…

باران

تارهای بی‌کوک و کمانِ بادِ ولنگار باران را گو بی‌آهنگ ببار! غبارآلوده، از جهان تصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار باران را گو بی‌مقصود ببار! لبخندِ…

اشارتی

به ایران درودی پیش از تو صورتگران بسیار از آمیزه‌ی برگ‌ها آهوان برآوردند؛ یا در خطوطِ کوهپایه‌یی رمه‌یی که شبان‌اش در کج و کوجِ ابر…

هنوز در فکر آن کلاغم

برای اسماعیل خویی هنوز در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش: با قیچی سیاهش بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار با خِش‌خِشی مضاعف از آسمانِ کاغذی مات…

مرگ نازلی

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن!…

مرثيه برای مردگانِ ديگر

۱ ارابه‌ها ارابه‌هایی از آن سوی جهان آمده است. بی‌غوغای آهن‌ها که گوش‌های زمانِ ما را انباشته است. ارابه‌هایی از آن سوی زمان آمده‌است. □…

لحظه‌ها و همیشه, کوه‌ها

کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند همچو ما، باهمانِ تنهایان. ۱۳۳۹ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو احمد شاملو

کجا بود آن جهان

کجا بود آن جهان که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟ ــ: آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاری در نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق. قصری از…

غریبانه

دیری‌ست تا سوزِ غریبِ مهاجم پا سست کرده است، و اکنون یالِ بلند یابویی تنها که در خلنگزارِ تیره به فریادِ مرغی تنها گوش می‌جُنباند…

شکفتن در مه, رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز آوازِ قُمری‌ِ کوچکی را شنیدم، چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود تابشِ تک‌ستاره‌یی….

شبِ غوک

خِش‌خشِ بی خا و شینِ برگ از نسیم در زمینه و وِرِّ بی واو و رای غوکی بی‌جفت از برکه‌ی همسایه ــ چه شبی چه…

سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنون ز خوابِ ناز چشم باز می‌کنم. کنارِ تخت چاشت حاضر است ــ بیاتِ وَهن و مغزِ خر ــ به…

دشنه در دیس, سپیده‌دم

به هزار زبان وَلْوَله بود. بیداری از افق به افق می‌گذشت و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه‌ی آفتاب نزدیک می‌شد وَلْوَله‌ی پراکنده شکل می‌گرفت تا…

در آستانه, میلاد

ناگهان عشق آفتاب‌وار نقاب برافکند و بام و در به صوتِ تجلی درآکند، شعشعه‌ی آذرخش‌وار فروکاست و انسان برخاست. ۵ اردیبهشتِ ۱۳۷۶ © www.shamlou.org سایت…

در آستانه, جوشان از خشم

جوشان از خشم مسلسل را به زمین کوفت دندان به دندان بَرفشرده کلوخ‌ْپاره‌یی برداشت با دشنامی زشت و با دشنامی زشت بَرابَریان را هدف گرفت….

حریقِ سرد

وقتی که شعله‌ی ظلم غنچه‌ی لب‌های تو را سوخت چشمانِ سردِ من درهایِ کور و فروبسته‌ی شبستانِ عتیقِ درد بود. باید می‌گذاشتند خاکسترِ فریادِمان را…

حدیث بی‌قراری ماهان, چاهِ شغاد را ماننده

چاهِ شغاد را ماننده حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است: چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد فریاد شرحه‌شرحه برمی‌آید. © www.shamlou.org سایت رسمی احمد…

تلخ

تلخ چون قرابه‌ی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو می‌گذرد. سپیدار دلقکِ دیلاقی‌ست بی‌مایه با شلوارِ ابلق و شولای سبزش، که سپیدیِ خسته‌ْخانه را مضمونی…

پُل ِ الله‌وردی‌خان

به فروز و یحیی هدی و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد بادها، ابرِ عبیرآمیز را ابر، باران‌های حاصلخیز را… اژدهایی خفته را…

بِسوده‌ترين کلام است دوست‌داشتن

بِسوده‌ترین کلام است دوست‌داشتن. رذل آزارِ ناتوان را دوست می‌دارد لئیم پشیز را و بزدل قدرت و پیروزی را. آن نابِسوده را که بر زبانِ…

باغ آینه, باران

آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم در آستانه‌ی پُرنیلوفر، که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم در آستانه‌ی…

از منظر

به نیلوفر پاشایی، از عموی خسته‌اش در دلِ مِه لنگان زارعی شکسته می‌گذرد پادرپای سگی گامی گاه در پس و گاه گامی در پیش. وضوح…

هميشه همان

همیشه همان… اندوه همان: تیری به جگر درنشسته تا سوفار. تسلای خاطر همان: مرثیه‌یی ساز کردن. ــ غم همان و غم‌واژه همان نامِ صاحب‌ْمرثیه دیگر….

مردِ مصلوب

مردِ مصلوب دیگر بار به خود آمد. درد موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش در تصادمی عظیم منفجر…

مدایح بی‌صله, شبانه

به فریادی خراشنده بر بامِ ظلمتِ بیمار کودکی تکبیر می‌گوید گرسنه‌روسبی‌یی می‌گرید آلوده‌دامنی از پیروزیِ بردگانِ دلیر سخن می‌گوید. □ لُجِّه‌ی قطران و قیر بی‌کرانه…

لحظه‌ها و همیشه, سخنی نیست

به اِولین و ثمین باغچه‌بان چه بگویم؟ سخنی نیست. می‌وزد از سرِ امید، نسیمی، لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند در همه خلوتِ صحرا به ره‌اش…

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر زیرِ شتابِ روز و شبِ موج در خلوتِ زننده‌یِ عمقِ خلیجِ دور آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند درهم،…

غروبِ سيارود

می‌چکد سمفونیِ شب آرام روی دلتنگیِ خاموشِ غروب. مغرب از آتشِ افسرده‌ی روز بی‌صدا می‌سوزد. می‌برد نغمه‌ی دلتنگی را بادِ جنوب تا کند زمزمه بر…

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخی زاده شدن بر نیزه‌ی تاریک همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی. سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را سراسر در سلسله پیمودن. بر شعله‌ی خویش سوختن…

شبِ ایرانشهر

شبِ ایرانشهر جهان را بنگر سراسر که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خویش بیگانه است. و ما را بنگر بیدار که هُشیوارانِ غمِ…

سرچشمه

در تاریکی چشمانت را جُستم در تاریکی چشم‌هایت را یافتم و شبم پُرستاره شد. □ تو را صدا کردم در تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کرد…

دست زی دست نمی‌رسد

دست زی دست نمی‌رسد که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است: «ما» در ذهنت می‌گذرد «آن‌ها» بر زبانت نگران و ترس‌ْمُرده چون دهن بگشایی! کابوست…

در آستانه, گدایانِ بیابانی

سربه‌سر سرتاسر در سراسرِ دشت راه به پایان بُرده‌اند گدایانِ بیابانی. پای‌آبله مُرده‌اند بر دو راهه‌ها همه، در تساوی‌ فاصله با تو ــ ای نزدیک‌ترین…

در آستانه, ترانه

بر این کناره تا کرانه‌ی آمودریا آبی می‌گذشت که دگر نیست: رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد رودی که فروخشکید و…

حدیث بی‌قراری ماهان, نوروز در زمستان

سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید، بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه. سالی نوروز بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید، بی‌پیغامِ…

حدیث بی‌قراری ماهان, با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □…

تعویذ

به چرک می‌نشیند خنده به نوارِ زخم‌بندی‌اش ار ببندی. رهایش کن رهایش کن اگر چند قیلوله‌ی دیو آشفته می‌شود. □ چمن است این چمن است…

پشتِ ديوار

تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم‌آگین در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه‌های پُرطبل‌اش دردناک و تب‌آلود از پای درآمده است. ــ…

برف

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام. پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ همه آلودگی‌ست این ایام. راهِ شومی‌ست می‌زند…

بازگشت

این ابرهای تیره که بگذشته‌ست بر موج‌های سبزِ کف‌آلوده، جانِ مرا به درد چه فرساید روحم اگر نمی‌کُنَد آسوده؟ دیگر پیامی از تو مرا نارَد…

از عموهایت

برای سیاووش کوچک نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه به خاطرِ سایه‌یِ بامِ کوچکش به خاطرِ ترانه‌یی کوچک‌تر از دست‌های تو نه به…

نیم‌شب

پنجه‌ی سردِ باد در اندیشه‌ی گزندی نیست من اما هراسانم: گویی بانوی سیه‌جامه فاجعه را پیشاپیش بر بامِ خانه می‌گرید. و پنجه‌ی بی‌خیالِ باد در…

مرغ دریا

خوابيد آفتاب و جهان خوابيد از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز چون مادری به مرگِ پسر، ناليد. گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته دريا به…

مثلِ اين است

مثلِ این است، در این خانه‌ی تار، هرچه، با من سرِ کین است و عناد: از کلاغی که بخواند بر بام تا چراغی که بلرزاند…

لحظه‌ها و همیشه, سرود

برای پرویزِ شاپور برو، مردِ بیدار؛ اگر نیست کس که دل با تو دارد، ممان یک نفس! همه روزگارت به تلخی گذشت شکر چند جویی،…

کاج

به ابوالفضل نجفی همچو بوتیمارِ مجروحی ــ نشسته بر لبِ دریاچه‌ی شب ــ می‌خورَد اندوه شامگاه اندیشناک و خسته و مغموم. کاج‌های پیر تاریکند و…

غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراس وز خروشِ تُندرم اندوه نیست، مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ. استوارم چون درختی پابه‌جای پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی بی‌ثمر…

شکفتن در مه, پدران و فرزندان

هستی بر سطح می‌گذشت غریبانه موج‌وار دادش در جیب و بی‌دادش بر کف که ناموس و قانون است این. □ زندگی خاموشی و نشخوار بود…

شانه‌ات مُجابم می‌کند

شانه‌ات مُجابم می‌کند در بستری که عشق تشنگی‌ست زلالِ شانه‌هایت همچنانم عطش می‌دهد در بستری که عشق مُجابش کرده است. اردیبهشتِ ۱۳۵۴ © www.shamlou.org سایت…

سپیده‌دم

بانگ‌دربانگ خروسان می‌خوانند. تا دوردست‌های گمان اما در این پهنه‌ی ماسه و شوراب روستایی نیست. روز است که دیگرباره بازمی‌گردد یادآورِ صبح و سلام و…

درآمیختن

مجال بی‌رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظِّ تماشایی نچشیدیم، که قفس باغ را پژمرده می‌کند. □ از آفتاب و نفس چنان…

در آستانه, قناری گفت

به هوشنگ گلشیری قناری گفت: ــ کُره‌ی ما کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی. ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد که…

در آستانه, بر کدام جنازه زار می‌زند؟

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟ بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید این سازِ بی‌زمان؟ در کدام غار بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و…

حدیث بی‌قراری ماهان, نگران، آن دو چشمان است

نگران، آن دو چشمان است، دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش سُرخ برآید. سخت‌گیر و آسان‌مهر…

حدیث بی‌قراری ماهان, آشتی

«ــ اقیانوس است آن: ژرفا و بی‌کرانگی، پرواز و گردابه و خیزاب بی آنکه بداند. کوه است این: شُکوهِ پادرجایی، فراز و فرود و گردنکشی…

ترانه‌ی همسفران

سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ سرِ دوراهی یه قلعه بود یه خشت از شادی و یه…

پس آنگاه زمین

به شاهرخ جنابیان پس آنگاه زمین به سخن درآمد و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش…

برخاستن

چرا شبگیر می‌گرید؟ من این را پرسیده‌ام من این را می‌پرسم. □ عفونتت از صبری‌ست که پیشه کرده‌ای به هاویه‌ی وَهن. تو ایوبی که از…