شکفتن در مه, نامه

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر! سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر. مرا ــ به جانِ تو ــ از دیرباز می‌دیدم که…

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشت تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟ شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟ □ من آن خاکسترِ…

سرودِ پنجم

۱ سرودِ پنجم سرودِ آشنایی‌های ژرف‌تر است. سرودِ اندُه‌گزاری‌های من است و اندوه‌گساریِ او. نیز این سرودِ سپاسی دیگر است سرودِ ستایشی دیگر: ستایشِ دستی…

رستاخیز

من تمامی‌ مُردگان بودم: مُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانند و خاموشند، مُرده‌ی زیباترینِ جانوران بر خاک و در آب، مُرده‌ی آدمیان از بد و خوب. من…

در بسته

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاهِ خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی…

در آستانه, سِفْرِ شُهود

زمین را انعطافی نبود سیاره‌یی آتی بود لُکِّه سنگی بود آونگ که هنوز مدار نمی‌شناخت زمین، و سرگذشتِ سُرخش تنها التهابی درک‌ناشده بود فراپیشِ زمان….

خواب‌آلوده هنوز

خواب‌آلوده هنوز در بستری سپید صبحِ کاذب در بورانِ پاکیزه‌ی قطبی. و تکبیرِ پُرغریوِ قافله که: «رسیدیم آنک چراغ و آتشِ مقصد!» □ ــ گرگ‌ها…

حدیث بی‌قراری ماهان, شب‌بیداران

همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و اندیشه‌ی خوابش به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را…

تو را دوست می‌دارم

طرفِ ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمی‌کند کلمات انتظار می‌کشند من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست شب از ستاره‌ها…

ترانه‌های کوچک غربت, شبانه

نه تو را برنتراشیده‌ام از حسرت‌های خویش: پارینه‌تر از سنگ تُردتر از ساقه‌ی تازه‌روی یکی علف. تو را برنکشیده‌ام از خشمِ خویش: ناتوانیِ‌ خِرَد از…

بُهتان مگوی

بُهتان مگوی که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است. آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست با ظلمت در جنگ نیست. ظلمت را به…

بر خاک ِ جدي ايستادم

بر خاکِ جدی ایستادم و خاک، به‌سانِ یقینی استوار بود. به ستاره شک کردم و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید. و آنگاه به خورشید…

آیدا در آینه, شبانه

میانِ خورشیدهای همیشه زیباییِ تو لنگری‌ست ــ خورشیدی که از سپیده‌دمِ همه ستارگان بی‌نیازم می‌کند. نگاهت شکستِ ستمگری‌ست ــ نگاهی که عریانیِ روحِ مرا از…

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست مردی چو برقِ حادثه برخاست آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت وین، نام را، بدونِ سپر خواست. ابری رسید…

ميان ِ کتاب‌ها گشتم

میانِ کتاب‌ها گشتم میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار، در خاطراتِ خویش در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند خود را جُستم و فردا را. عجبا! جُستجوگرم من…

مرثیه‌های خاک, شامگاهی

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد که با همه‌ی جمع چه تنها نشسته‌ای! ــ تنها نشسته‌ام؟ نه که تنها فارغ از من و از…

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست. در تمامِ شهر نیست یک فریاد. ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست! تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم در رواقِ…

کیفر

در این‌جا چار زندان است به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر… از این زنجیریان،…

فقر

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست از…

صبح

ولرم و کاهلانه آبدانه‌های چرکی‌ِ بارانِ تابستانی بر برگ‌های بی‌عشوه‌ی خطمی به ساعتِ پنجِ صبح. در مزارِ شهیدان هنوز خطیبانِ حرفه‌یی درخوابند. حفره‌ی معلقِ فریادها…

شب‌گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت. مرغ، وایی کرد، پر بگشود…

سرودِ ابراهیم در آتش

در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش دیگرگونه مردی آنک، که خاک را سبز می‌خواست و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ…

رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم که ز ویرانیِ خویش است آباد. دست بردار که تاریکم و سرد چون فرومرده چراغ از دَمِ باد. دست بردار،…

در جدال با خاموشی

۱ من بامدادم سرانجام خسته بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم. هرچند جنگی از این فرساینده‌تر نیست، که پیش از آنکه باره…

در آستانه, در آستانه

باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و اگر بی‌گاه به درکوفتن‌ات…

خفتگان

به مناسبتِ بیستمین سالِ قیامِ دلیرانه‌ی گتتوی شهرِ ورشو از آن‌ها که رویاروی با چشمانِ گشاده در مرگ نگریستند، از برادرانِ سربلند، در محله‌ی تاریک…

حدیث بی‌قراری ماهان, سرودِ ششم

شگفتا که نبودیم عشقِ ما در ما حضورِمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی. □…

جاده، آن سویِ پُل

مرا دیگر انگیزه‌ی سفر نیست. مرا دیگر هوای سفری به سر نیست. قطاری که نیم‌شبان نعره‌کشان از دِهِ ما می‌گذرد آسمانِ مرا کوچک نمی‌کند و…

ترانه آبی

برای ع. پاشایی قیلوله‌ی ناگزیر در تاق‌تاقیِ‌ حوضخانه، تا سال‌ها بعد آبی را مفهومی از وطن دهد. امیرزاده‌یی تنها با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش در…

بهار دیگر

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر! قصدِ من فریبِ خودم نیست. اگر لب‌ها دروغ می‌گویند از دست‌های تو راستی هویداست و من از دست‌های توست…

بچه‌های اعماق

گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرم به علیرضا اسپهبد در شهرِ بی‌خیابان می‌بالند در شبکه‌ی مورگی پس‌کوچه و بُن‌بست، آغشته‌ی دودِ کوره و…

افق روشن

برای کامیار شاپور روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت. □ روزی که کمترین سرود بوسه است…

احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم…

من و تو، درخت و بارون

من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ــ نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه میونِ جنگلا تاقم می‌کنه. تو بزرگی…

مرثیه‌های خاک, در آستانه

برای م. امید نگر تا به چشمِ زردِ خورشید اندر نظر نکنی که‌ت افسون نکند. بر چشم‌های خود از دستِ خویش سایبانی کن نظاره‌ی آسمان…

لحظه‌ها و همیشه, ميان ِ ماندن و رفتن

ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديم که آشکارا در پرده‌ي ِ کنايت رفت. مجال ِ ما همه اين تنگ‌مايه بود و، دريغ که مايه…

کویری

برای «زیور»ِ کلیدر به وسیله‌ی محمود دولت‌آبادی نیمی‌ش آتش و نیمی اشک می‌زند زار زنی بر گهواره‌ی خالی گُلم وای! در اتاقی که در آن…

غمم مدد نکرد

غمم مدد نکرد: چنان از مرزهای تکاثُف برگذشت که کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم ره نبرد. نگاهم به خلأ خیره ماند گفتند به ملالِ گذشته…

شکفتن در مه, که زندانِ مرا بارو مباد

که زندانِ مرا بارو مباد جز پوستی که بر استخوانم. بارویی آری، اما گِرد بر گِردِ جهان نه فراگردِ تنهاییِ جانم. آه آرزو! آرزو! □…

شبانه – 3

کلیدِ بزرگِ نقره در آبگیرِ سرد شکسته‌ست. دروازه‌ی تاریک بسته‌ست. «ــ مسافرِ تنها ! با آتشِ حقیرت در سایه‌سارِ بید چشم‌انتظارِ کدام سپیده‌دمی؟» هلالِ روشن…

سرودِ قدیمیِ قحطسالی

برای جواد مجابی سالِ بی‌باران جُل‌پاره‌یی‌ست نان به رنگِ بی‌حُرمتِ دل‌زدگی به طعمِ دشنامی دشخوار و به بوی تقلب. ترجیح می‌دهی که نبویی نچشی، ببینی…

راز

با من رازی بود که به کو گفتم با من رازی بود که به چا گفتم تو راهِ دراز به اسبِ سیا گفتم بی‌کس و…

در این بن‌بست

دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند. عشق را…

در آستانه, درپيچيده به خويش

به زرین‌تاج و نورالدین سالمی درپیچیده به خویش جنین‌وار که پیرامنت انکارِ تو می‌کند، در چنبره‌ی خوفِ سیاهی به زهدان ماننده در ظلماتی از غلظتِ…

خطابه‌ی تدفین

برای چه‌گوارا غافلان هم‌سازند، تنها توفان کودکانِ ناهمگون می‌زاید. هم‌ساز سایه‌سانانند، محتاط در مرزهای آفتاب. در هیأتِ زندگان مردگانند. وینان دل به دریا افگنانند، به‌پای…

حدیث بی‌قراری ماهان, شرقاشرقِ شادیانه

شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و کاکلِ پریشانِ آدمی در نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش. ۱۳۷۵ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو…

جاني پُر از زخم

جانی پُراز زخمِ به‌چرک درنشسته ــ چنینم. اما فردای تو چه خواهد بود گر به‌ناگاه هم در این شبِ بی‌تسلا پلاس برچینم؟ ــ تداومِ بی‌علاجِ…

پیوند

ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزن ستاره‌ی ترانه‌یی برافروز در بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها! □ سه نوید، سه…

به محمود کیانوش

به محمود کیانوش شب تار شب بیدار شب سرشار است. زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد. □…

باغ آینه, مرثیه

نیمروز… نیمروز… بی‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهارِ خوف‌انگیزش بازببینیم، در پسِ ابرهای کج، نقاب‌های گول و پرده‌های هزاران‌ریشگیِ باران آیا زمان از نیم‌وزِ موعود گذشته…

آوازِ شبانه برای کوچه‌ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من! خونِ شما بر دیوارِ کهنه‌ی تبریز شتک زد درختانِ تناورِ دره‌ی سبز بر خاک افتاد سردارانِ بزرگ بر…

مه

بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ست. چراغِ قریه پنهان است موجی گرم در خونِ بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیانِ گرمِ مه،…

مرثیه‌های خاک, تمثیل

به پوران صلح‌کل و سیروس طاهباز برای تمام صفا و محبتشان در یکی فریاد زیستن ــ [پروازِ عصیانی‌ِ فوّاره‌یی که خلاصی‌اش از خاک نیست و…

لحظه‌ها و همیشه, من مرگ را

اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که در من می‌گذرد. اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چون جوبارِ آهن در من می‌گذرد. اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان…

کوچه

به دکتر مجید حائری دهلیزی لاینقطع در میانِ دو دیوار، و خلوتی که به‌سنگینی چون پیری عصاکش از دهلیزِ سکوت می‌گذرد. و آنگاه آفتاب و…

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری! چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم! بر پُشتِ سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه‌یی…

شکفتن در مه, فصلِ دیگر

بی‌آنکه دیده بیند، در باغ احساس می‌توان کرد در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد یأسِ موقرانه‌ی برگی که بی‌شتاب بر خاک می‌نشیند. □ بر شیشه‌های پنجره…

شبانه – 2

زیباترین تماشاست وقتی شبانه بادها از شش جهت به سوی تو می‌آیند، و از شکوهمندیِ یأس‌انگیزش پروازِ شامگاهی‌ دُرناها را پنداری یکسر به‌سوی ماه است….

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

نه در خیال، که رویاروی می‌بینم سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد. خاطره‌ام که آبستنِ عشقی سرشار است کیفِ مادر شدن را در خمیازه‌های…

دیوارها

دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت با بی‌حیائی‌یِ همه خط‌هاش با هرچه‌اش ز کنگره بر سر با قُبحِ گنگِ زاویه‌هایش سیاه و…

در آستانه, یکی کودک بودن

به ایسای شاعر یکی کودک بودن آه! یکی کودک بودن در لحظه‌ی غرشِ آن توپِ آشتی و گردشِ مبهوتِ سیبِ سُرخ بر آیینه. یکی کودک…

در آستانه, خلاصه‌ی احوال

چیزی به جا نماند حتا که نفرینی بدرقه‌ی راهم کند. با اذانِ بی‌هنگامِ پدر به جهان آمدم در دستانِ ماماچه‌پلیدک که قضا را وضو ساخته…

خفاش شب

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ خود را به روشنِ سحر نزدیک‌تر کند، لیکن شنیده‌ام که…

حدیث بی‌قراری ماهان, شبانه

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم. شب، خامُش اِستاده هوا وز آخرین هیاهوی…

تنها اگر دمی

تنها اگر دمی کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوستت می‌دارم» چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه به خاک درمی‌غلتی و…

تابستان

پردگیانِ باغ از پسِ معجر عابرِ خسته را به آستینِ سبز بوسه‌یی می‌فرستند. □ بر گُرده‌ی باد گَرده‌ی بویی دیگر است. درختِ تناور امسال چه…

بهار خاموش

بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند بر آن آیینه‌ی زنگار بسته بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند…

باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم. من به جنگِ سیاهی می‌روم. گهواره‌های خستگی از کشاکشِ رفت‌وآمدها بازایستاده‌اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان‌های خاکستر شده را…

انتظار

از دریچه با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور پاره‌پاره رشته‌های…

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ

نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ…

من و تو

من و تو یکی دهانیم که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست. من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دَم در منظرِ…

مرثیه‌های خاک, حکایت

اینک آهوبره‌یی که مجالِ خود را به تمامی زمان‌مایه‌ی جُستجویش کردم. □ خسته خسته و پای‌آبله تَنگ‌خُلق و تهی‌دست از پَست‌ْپُشته‌های سنگ فرود می‌آیم و…

لحظه‌ها و همیشه, گریزان

برای خانمِ عالیه جهانگیر یوشیج از کوره‌راهِ تنگ گذشتم نیز از کنارِ گله‌ی خُردی که زنگِ برنجیِ بزِ پیش‌آهنگ از دور، طرحِ تکاپوی خسته‌یی را…

که‌ایم و کجاییم

که‌ایم و کجاییم چه می‌گوییم و در چه کاریم؟ پاسخی کو؟ به انتظارِ پاسخی عصب می‌کِشیم و به لطمه‌ی پژواکی کوهوار درهم می‌شکنیم. آذرِ ۱۳۵۷…

غم

غم اینجا نه که آنجاست دل امّا در سرمای این سیاه‌خانه می‌تپد. در این غُربتِ ناشاد یأسی‌ست اشتیاق که در فراسوهای طاقت می‌گذرد. بادامِ بی‌مغزی…

شکفتن در مه, صبوحی

برای م. آزرم به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه‌هایم از وبالِ بال خمیده بود، و در پاکبازیِ معصومانه‌ی گرگ و میش شب‌کورِ…

شبانه – 2 (2)

مردی چنگ در آسمان افکند، هنگامی که خونش فریاد و دهانش بسته بود. خنجی خونین بر چهره‌ی ناباورِ آبی! ــ عاشقان چنینند. □ کنارِ شب…

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

نه آبش دادم نه دعایی خواندم، خنجر به گلویش نهادم و در احتضاری طولانی او را کُشتم. به او گفتم: «ــ به زبانِ دشمن سخن…

دیگر تنها نیستم

بر شانه‌یِ من کبوتری‌ست که از دهانِ تو آب می‌خورد بر شانه‌یِ من کبوتری‌ست که گلوی مرا تازه می‌کند. بر شانه‌یِ من کبوتری‌ست باوقار و…

در آستانه, هاسمیک

با آیدا، در ستایشِ بانوی «مادر» با خوشه‌های یاس آمده بودی تأییدِ حضورت کس را به شانه بر باری نمی‌نهاد. بلورِ سرانگشتانت که ده هِلالَکِ…

در آستانه, خاطره

شب سراسر زنجيرِ زنجره بود تا سحر، سحرگه به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد در لطمه‌ی جانِ ما جنگل از خواب واگشود مژگانِ حيرانِ برگش را پلکِ…

حرفِ آخر

به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنند نه فریدون‌ام من، نه ولادیمیرم که گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود…

حدیث بی‌قراری ماهان, سراسرِ روز

سراسرِ روز پیرزنانی آراسته آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند. نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست از خیالم گذشت که پیرزنان باید…

تو باعث شده‌ای

تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد. تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی تو که مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند. تو جانِ مرا از…

تاشک

بُن‌بستِ سربه‌زیر تا ابدیت گسترده است دیوارِ سنگ از دسترسِ لمس به دور است. در میدانی که در آن خوانچه و تابوت بی‌معارض می‌گذرد لبخنده…

به تو سلام می‌کنم

به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینم و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود. اگر فریادِ مرغ و سایه‌ی علفم در خلوتِ تو…

باغ آینه, طرح

برای پروین دولت‌آبادی شب با گلوی خونین خوانده‌ست دیرگاه. دریا نشسته سرد. یک شاخه در سیاهیِ جنگل به سوی نور فریاد می‌کشد. ۱۳۳۸ © www.shamlou.org…

انديشيدن

اندیشیدن در سکوت. آن که می‌اندیشد به‌ناچار دَم فرو می‌بندد اما آنگاه که زمانه زخم‌خورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد…

هجرانی

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟ کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من ــ اگر این آفتاب هم آن مشعلِ کال است بی‌شبنم و بی‌شفق که نخستین…

من هم‌دست ِ توده‌ام

من همدستِ توده‌ام تا آن دَم که توطئه می‌کند گسستنِ زنجیر را تا آن دَم که زیرِ لب می‌خندد دلش غنج می‌زند و به ریشِ…

مرثیه‌های خاک, با چشم‌ها

با چشم‌ها ز حیرتِ این صبحِ نابجای خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای، دستانِ بسته‌ام را آزاد کردم از زنجیرهای…

لحظه‌ها و همیشه, غزلِ ناتمام

به هر تارِ جانم صد آواز هست دریغا که دستی به مضراب نیست. چو رویا به حسرت گذشتم، که شب فروخفت و با کس سرِ…

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو جوشید در دلم هوسی نغز: «ــ ای خدا! «یارم شود به صورت، آیینه‌یی که من «رخساره‌ی…

غزلِ بزرگ

همه بت‌هایم را می‌شکنم تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری برای شنیدنِ ساز و سرودِ من. همه بت‌هایم را می‌شکنم ـ ای میهمانِ…

شکفتن در مه, عقوبت

برای ایرج گُُردی میوه بر شاخه شدم سنگپاره در کفِ کودک. طلسمِ معجزتی مگر پناه دهد از گزندِ خویشتنم چنین که دستِ تطاول به خود…

شبانه – 1 (2)

اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب برای که زیباست؟ ــ شب و رودِ بی‌انحنای ستارگان که سرد می‌گذرد. و سوگوارانِ درازگیسو بر…

سرود ِ بزرگ

به شن‌ـ‌چو، رفیقِ ناشناسِ کُره‌یی شن ــ چو! کجاست جنگ؟ در خانه‌ی تو در کُره در آسیای دور؟ اما تو شن برادرکِ زردْپوستم! هرگز جدا…

دیدار واپسین

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک بیهوده می‌زنی به در،…

در آستانه, نه عادلانه نه زيبا بود

نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آن که ما به صحنه برآییم. به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. ۱۳۷۳ ©…

در آستانه, حکایت

مطرب درآمد با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش. مهمانانِ سرخوشی به پایکوبی برخاستند. از چشمِ ینگه‌ی مغموم آنگاه یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را قطره‌یی به…