غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
سر زلف تو یاری را نشاید
سر زلف تو یاری را نشاید که دشمن دوست داری را نشاید اگر چه زلفت آرد تاب بازی ولی باد بهاری را نشاید دلا، خود…
سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد
سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد نقاب شب ز رخ آفتاب برخیزد ز باد صبح که بر اوج آسمان گذرد ز روی شاهد مشرق…
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی می ده که لاله گون شده از باده ری و خی رخ بر فروز و…
زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیها
زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیها همه خونابهٔ حسرت شدست آن دوستگانیها عزیزانی که از صبحت گرانتر بودهاند از جان چو بر دلها…
زلف تو هنوز تابدار است
زلف تو هنوز تابدار است چشمت به کرشمه در خمار است گفتی که وفا نیاید از من سوگند مخور که استوار است خون شد دل…
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید به بازی سوی من آمد، به…
ز رحمت چشم بر چاکر نداری
ز رحمت چشم بر چاکر نداری نداری رحمت، ای کافر، نداری دلم بردی و خوشتر آنکه گر من بگویم بیدلم، باور نداری مگو در من…
رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز
رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز آفتاب تو ز سیاره به تاب است امروز هر خیالی که ز خورشید در آب افتاده…
روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت
روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت از نصیحت باز کی گردد دلی کان خو گرفت مشکل است آزاد بودن، دل که با…
رسید وقت که هر روز بامداد پگه
رسید وقت که هر روز بامداد پگه خوریم باده و بر روی گل کنیم نگه ز شاخ یک تن سرو است و صد هزار قبا…





