غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این…
هر که روی تو دید جان دانست
هر که روی تو دید جان دانست لب شیرینت، را همان دانست حسن تو عالمی بخواهد سوخت هم در آغاز می توان دانست نرخ کردی…
هر کسی را هوای سیم و زری
هر کسی را هوای سیم و زری من مسکین و داغ سیمبری هست در خون ز گریه مردم چشم چون کریمی به دست بدگهری شبم…
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم یک شب مگر ز بام تو سنگی دگر خورم جایی که تو کمان کشی، ای نخل…
هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرم
هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرم جایی که روزی دیده ام رو آرم آنجا بنگرم گه گریه پوشد چشم و گه بیخود شوم،…
نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش
نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش رویی چنان مپوش ز عشاق کاهل دل از تشنگان دریغ ندارند آب خویش دی سیر دیدم آن رخ و…
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کرد ز خواب یا به خیالت نگاه خواهم کرد چنین که جان به لب آمد مرا ز…
نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست
نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست بگوی بهر دلم، ای صبا، کجا خفته ست؟ درین غمم که مبادا گره به تار بود بر…
ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآید
ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآید کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار میآید بیا ساقی و پیش از مردنم می ده،…
نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد
نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد خوش وقت باد صبحدم کو بوی آن بستان دهد دی بنده زان سرو روان چون عشوه بستد…





