غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ای حسن، تو آفت زمانه
ای حسن، تو آفت زمانه روی تو به دلبری فسانه صد دل درود دمی به زلفت گر تیز رود زبان شانه هر دم سوی قبله…
ای ترا در دیده من جای خواب
ای ترا در دیده من جای خواب دیده بی خوابم از تو جای آب شب چو خوابم نیست بهر دیدنت چند سازم خویش را عمدا…
ای باد، سلام دلم آنجا برسانی
ای باد، سلام دلم آنجا برسانی بوسی ز لبم بر کف آن پا برسانی یکبار رسانیش سلام همه عشاق صد بار از آن من تنها…
ای از مژه تو رخنه در جانها
ای از مژه تو رخنه در جانها وی درد تو کیمیای درمانها بادی که ز کوی تو همیآید میجنبد و میبرد ز ما جانها تو…
آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاند
آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاند نقشی چو تو ز کلک قضا کم نوشتهاند جان سودهاند ریخته در چشمه حیات تا زان خمیر مایه…
آن نه منم که از جفا دست ز یار در کشم
آن نه منم که از جفا دست ز یار در کشم یا پس زانوی خرد پای قرار در کشم دل به خط بتان شد و…
آن سوار کج کله کز ناز سلطان من است
آن سوار کج کله کز ناز سلطان من است بس خرابی ها کز او، در جان ویران من است خون من در گردنم، کامروز دیدم…
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی هم دید که بسیار بود این قدر از وی سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟…
آمد آن شادی جان بر ما دی
آمد آن شادی جان بر ما دی شادی افزود مرا بر شادی پایش افتادم و لب بگرفتم گفت، بگذار، کجا افتادی؟ گفتم آن کردم، چون…
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب به غمزه دل بر باید ز سالک مجذوب بلای مردم اهل نظر بود چشمت به ناز اگر…





