غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
چو بنمایی رخ گلنار گونه
چو بنمایی رخ گلنار گونه گل اندر خار غلتد خار گونه همیشه چشم تو مست است، جانا ولی در دلبری هشیار گونه شفا حاصل نشد…
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند در فلکها فگند رخنه ز مویی که زند سر سربازی و یا صاحب حالی باشد زلف…
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید به باغ سرو روان قامت طویل کشید به رنگ و بوی بیاراست گلستان خود را به گوشه…
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند دور فلک مبادا کاین شربتت چشاند بر جور بردن من انصاف داد عالم یارب که ایزد…
جفا کز وی برین جان زبون رفت
جفا کز وی برین جان زبون رفت نگویم، گر چه از گفتن فزون رفت هم اول روز کامد پیش چشمم ز راه دیده در جانم…
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان هر کس به سودای گلی، جان مرا سودا همان در باغ هر کس از گلی مست…
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی مرده تنی من ببین، کوش کز آن من شوی شد به بقین دیگران ماه…
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد تو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد تو درون جان و گویی که…
ترک من، سر مکش ز پرده خویش
ترک من، سر مکش ز پرده خویش درکش آخر عنان زرده خویش در می انداز ناتوانی را با فراق هزار مرده خویش نظری کردم و…
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا کی بود پیکاری آن مردم شکاران ترا تا شدند اندر کشش دو چشم تو خنجز گذار شغلها…





