غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران ما را جگر بریان شد و او میهمان دیگران ای مرغ جان، زین ناله بس، چون…
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
عاشقان را درد بی مرهم خوش است بیدلان را دیده پر نم خوش است گر سخن در گوش جانان می رسد گفت و گوی هر…
صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند
صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند خوبان به دل و جان ز چه رخسار فروشند؟ جان می کشدش سوی خود و دل به…
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت دلی که در…
شکن زلف باز خواهی کرد
شکن زلف باز خواهی کرد بر مه از شب طراز خواهی کرد روزه داریم، رخ بپوش، ارنه روز بر ما دراز خواهی کرد راست کردی…
شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شد
شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شد به کوی آن فریب انگیز پر افسون نخواهی شد مرا باری برآمد جان ز بیداری و…
شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود
شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود یوسف مصر درین زاویه زندانی بود گوشه ای بود و غمش آمد و تشویشم آمد شد پریشان دلم…
شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ
شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ می نزیبد بد کنی در پیش مسکینان دماغ داغ هجرانم نه بس، خالم به رخ هم می نمای…
سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم
سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم کمند عقل بگسستی لجام نقس توسن هم به دامن می نهفتم گریه ناگه مست بگذشتی…
سرو را با قد تو هستی نیست
سرو را با قد تو هستی نیست میلش الا به سوی پستی نیست در دهان و میانت می بینم نیستی هست، لیک هستی نیست گاه…





