غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن
درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن به گفت تلخ چون می عاشقان را مست و غلتان کن از آن زلف پریشان…
در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن
در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای بر…
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او کاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او زینگونه کز این دیده ام خون…
خوش آن شبی که سرم زیر پای یار بماند
خوش آن شبی که سرم زیر پای یار بماند دو دیده در ره آن سرو گلعذار بماند شرابها که کشیدم به روی ساقی خویش برفت…
خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت
خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت سخن ار آب نشد طعم زبان تو نیافت دیده باریکی عالم همه موی اندر موی دید، لیکن سر…
خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد
خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد گل بد عهد به بستان وفا باز آمد آن همه مستی و شوخی و بلا انگیزی باز…
حسن تو کاندیشه به کارش گم است
حسن تو کاندیشه به کارش گم است کی به حد معرفت مردم است پرده برافگن که گه والضحی است زانکه رهی در تو و در…
چون طره تو سلسله بر یاسمین نهد
چون طره تو سلسله بر یاسمین نهد خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد هر بوی خوش که باد ز زلفت برد به باغ…
چو منی را مده از دست که کمتر یابی
چو منی را مده از دست که کمتر یابی نه چون من یابی هر یار که دیگر یابی قدر من می نشناسی که چسانم به…
چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد
چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد شود نظارگی دیوانه و زو مست تر غلتد به چوگان بازی آن ساعت که توسن…





